آتشپاره

آتشپاره
ناصبوری می کنم اما ندارم چاره ای
عالمی چشم انتظاری، غصه ی همواره ای

رِشته ای از طُرّه هایِ کَهکشانِ باورم
در مدارِ خویش میگردم چُنان سیّاره ای

مثلِ رودی رهسپارم پایِ یک سروِ بلند
تا چگونه بگذرم از سدِّ سنگِ خاره ای

سینه ام انبار باروت و... نگاهش را نگو!
خرمنِ صد اِنفجارم پایِ آتشپاره ای

سَربُلند از اشتیاق و خاکسارِ مَقدَمش
دائما در اُفت و خیزم مثلِ یک فوّاره ای

قابی از آئینه دارد رو به رویِ خود ولی
مانده ام در گیرودارِ پرتوِ رُخساره ای

همسفر با گِردباد و همدلِ صبحم ولی...
کی به مقصد میرسد بیچاره و آواره ای؟

✍️علی معصومی

ایماج ها

ایماج ها
پّنجه می سایم به ساحل بر سرِ اَمواج ها
میگذارم پا به رویِ صَخره ی تاراج ها

همسفر با باد و باران، رَعد و طوفان میشوم
تا بگیرم دادِ دل از پهنه ی آماج ها

ای نگاهت غرقِ در آئینه های همدلی
ای شُکوهت آفتابِ جلوه ی مِعراج ها

معنیِ سرخِ شَفق دارد لبِ پُرخنده ات
اقتدا کن بر تنِ جامانده ی حَلاجها

این منم، در انتهایِ فصلِ بی برگِ خزان
با مَتَرسَک هایِ عریانِ پس از تاراجها

می سرایم هق هقِ بغضِ گلویِ خویش را
چون کلاغی از بلندایِ سکوتِ کاج ها

مانده در قاموسِ مُژگانت نگاهِ سردمان
رفته در شرح و بیانت نایِ استنتاج ها

آنقدر خوبی که با نامت حسودی می کنند
واژه ها، آرایه ها، ناگفته ها... ایماج ها
✍️علی معصومی

کیش هندوها

با کیش هندوها
می خوانمت با نغمه ی زیبای کوکوها

می گیرمت در تنگی گرمای بازوها

تا امتداد روشنای صبح فردایت

می سوزم از اندیشه شبهای سوسوها

افتاده ام در ازدحام جمع سوسوها

فرقی ندارد در کجای ماجرا باشم

می گردمت هر لحظه با فوج پرستوها

می چینم از هر دانه ی انگور چشمانت

می میرم از مژگان مست و تیغ ابروها

وقتی که آب چشمه عطر پونه می گیرد

می بینمت در بی کران دشت آهوها

حالا که با زمزم گناهم را نمی شوئی

آتش بزن بر پیکرم با کیش هندوها

گفتی حجامت می کنی رگ های سردم را

گفتی رهایم می کنی از این هیاهو ها
✍️علی معصومی

چه کاری داشتی؟

چه کاری داشتی؟

با من ای زیباترین! قول و قراری داشتی
بوی باران، عطر گل، برگ بهاری داشتی

روزگار تلخ و شیرین جای خود دارد ولی
سینه ای لبریز مهر و بی قراری داشتی

مثل تاکی که به روی چینه ای قد میکشد
بر سر دیوانه ی خود سایساری داشتی

مانده ام در مستی چشمان غرق فتنه ات
ای شراب سرخوشی هایم! عیاری داشتی

هر خیابان در کنارت امتدادی تازه داشت
پا به پای لحظه هایم گیروداری داشتی

خاطرت دلبستگی ها را به تنگ آورده بود
بین هر دلواپسی ساعت شماری داشتی

بعد عمری، خاطر خود را به یاد انداختی...
با من ای زیبای محبوبم چکاری داشتی
✍️علی معصومی