آتشپاره
آتشپاره
ناصبوری می کنم اما ندارم چاره ای
عالمی چشم انتظاری، غصه ی همواره ای
رِشته ای از طُرّه هایِ کَهکشانِ باورم
در مدارِ خویش میگردم چُنان سیّاره ای
مثلِ رودی رهسپارم پایِ یک سروِ بلند
تا چگونه بگذرم از سدِّ سنگِ خاره ای
سینه ام انبار باروت و... نگاهش را نگو!
خرمنِ صد اِنفجارم پایِ آتشپاره ای
سَربُلند از اشتیاق و خاکسارِ مَقدَمش
دائما در اُفت و خیزم مثلِ یک فوّاره ای
قابی از آئینه دارد رو به رویِ خود ولی
مانده ام در گیرودارِ پرتوِ رُخساره ای
همسفر با گِردباد و همدلِ صبحم ولی...
کی به مقصد میرسد بیچاره و آواره ای؟
✍️علی معصومی