تو باشی

تو باشی
خوشا آن دل که دلبندش تو باشی
امید و لطف و پیوندش تو باشی

غم و شادی به قهر و آشتی ها
شکوه مهر و لبخندش تو باشی

حریم ساحت امن و امان است
جهانی که خداوندش تو باشی

در این جغرافیای بی نهایت
ری و بلخ و نهاوندش تو باشی

هرات و مرو کشمیر و دماوند
نشابور و سمرقندش تو باشی

شکار سحر و جادوی تو خوبست
خوشا دامی که پابندش تو باشی

به آزادی نمی اندیشند آن کس
که در شبهای دربندش تو باشی

چه فرقی میکند آن نقطه ای که
ارسباران و الوندش تو باشی

خوشا نخلی که لای برگ و باری
تب خرمای اروندش تو باشی

بهاران می رسد بی شک در آنجا
که فروردین و اسفندش تو باشی

♤♤♤

چه می دانی(پائیز)

چی می دانی؟
تو از حال و هوای فصل پاییزم چه می دانی
از آهنگ دل و شریان و دهلیزم چه می دانی

به یغما رفته با تشویش جانسوز زمستانم
تو از بیداری شب های تب ریزم چه می دانی

میان ماندن و دل کندن از خاکی که روییدم
چه خاکی بر سر شوریده میریزم چه می دانی

همانند هزاران برگ سرماخورده ی رقصان
کجای کوچه ی شهر بلاخیزم چه می دانی

میان زوزه های باد و سرماریزه و بوران
چه ساعتها هم آوای شباویزم چه می دانی

تو از برگ سپیداریکه می گوید به سر دارم
خودم را از سر داری بیاویزم چه می دانی

بهار آن سوی پرچین زمستان مانده اما من
در اینسوی کپر عمری گلاویزم چه می دانی

به یغما می برد وقتی خزان گلهای صحرا را
تو ای جانانه خوب دل انگیزم چه می دانی
♤♤♤

تگرگ

تگرگ
باغ و بهار و لحظه مهمانی تگرگ
کل می کشد دوباره به ویرانی تگرگ

زیر گلوله های یخی تکه می شود
تا میخورد شکوفه به پیشانی تگرگ

فریاد رعد و صاعقه را ضجه می زند
هوهوی باد و تق تق بورانی تگرگ

سرشاخه را شکسته به تاراج می برد
نفرین به راه و رسم گل افشانی تگرگ

می ریزد و بروی زمین لخته می زند
اندام گل به ساحت قربانی تگرگ

وقتی که گل به چشم تماشا نمی رسد
این تکه های آینه ارزانی تگرگ

فصل بهار و لاله ی خونین بی کفن
وای از غروب لحظه پایانی تگرگ

باران کجا و جوهره ی آب منجمد
لعنت به هرچه ذات زمستانی تگرگ
♤♤♤

نفهمیدم

نفهمیدم
بهانه تو هوس بود و من نمی دیدم
به جای دانه قفس بود اگرچه می چیدم

سر تو گرم نظر بازی و هوس بازی
چه کارهای عبث بوده هرچه کوشیدم

به سایسار درختت به جای ابر بهار
چه سیب های نرس بوده آنچه باریدم

به آشیانه کم از عنکوتیان هستم
که تار دور مگس بوده انچه تابیدم

سراب پهنه دشت تو را خطا دیدم
به لاله زار تو خس بود و من نفهمیدم

میان سینه من لحظه ای که می رفتی
همین بریده نفس بودد اگرچه خندیدم

♤♤♤

شبهای مه آلود

شبهای مه آلود
باز برگرد و بیا بی سرو سامانم کن
واله و درد به در هرچه خیابانم کن

تو که صد آینه تصویر تماشا داری
غرق زیبایی خورشید درخشانم کن

مثل یک برگ خزانیکه فرو می افتد
بعد هر حادثه بازیچه طوفانم کن

شاید این باره به دریا برسانی ما را
چشمه در چشمه پر از نغمه بارانم کن

در افق های پر از آبی اقیانوست
قطره ای بر سر امواج پریشانم کن

لحظه های خوشمان را به تماشا بگذار
محو آرامش مزگان غزلخوانم کن

من لب تشنه تر از خاک کویرستان را
همدم ساحل بارانی گیلانم کن

شانه بر شانه شبهای مه آلود بزن
سر همراهی یک خاطره مهمانم کن

تو همانیکه غمت را به دلم جا کردی
چاره صفحه تقویم زمستانم کن
♤♤♤

چه کم خواهد شد

چه کم خواهد شد؟
گرچه در کل جهان مثل تو مغرور نبود
خنده ای بر لب آن توتم تیمور نبود

پیش از آنی که به آتش بکشی عالم را
خم ابروی کسی اینهمه هاشور نبود

آمدی تا که به غارت ببری شهری را
مثل من هیچکسی اینهمه مسرور نبود

آی ای تاک پر از خاطره سرمستی
سهم ما از تو فقط خوشه انگور نبود

گرچه با تیغ نگاهت دل و دین را بردی
گردن خسته ما لایق ساطور نبور

تو خودت باعث دوری و فراقی ور نه
راه آواره به کاشانه تو دور نبود

من نگاهی بکنم از تو چه کم خواهد شد؟
چشم لامذهب ما آنقدراَم شور نبود

♤♤♤

هماهنگ شده

هماهنگ شده
غصه خوبست ولی سینه من تنگ شده
بسکه در فکر تو کوشیده سرم منگ شده

چشمهای من و عکس تو و دیواره و قاب
زندگی بوم قشنگی است که کمرنگ شده

ما که در گستره ی مزرعه ی مهر و صفا
ریزه خوریم چرا روزی مان سنگ شده؟

پیش خوشبختی ما گردانه ها روئیدند
پایمان بس که دویدیم پی اش لنگ شده

من و دلواپسی و فاصله و دیدن تو
امتدادیست که ویرانه صد جنگ شده

تا به آتش بکشد خرمن هر حوصله را
هرچه کم بوده گمانم که هماهنگ شده
♤♤♤

شب پرسه

شب پرسه
سهم ما غیر از شرنگ سرخ ساغرها نبود
روح نا آرام مان همدوش پیکرها نبود

ما دخیل دل به آئین بهاران بسته ایم
دستمان بر شانه های سرد باورها نبود

در گلوی کوچه ها و نغمه شب پرسه ها
حرفمان جز درد جانسوز قلندرها نبود

آن خداوندی که نامش را عزیزان می برند
بی خبر از نکته الله اکبرها نبود

مهربانی همدلی یکتاپرستی راستی
آنچه را دیدیم از بالای منبرها نبود

ریز باران قد کشیده شاخه های آرزو
این بیابان خالی از برگ صنوبرها نبود

بر سر بامیکه خورشید سحر سر میزند
انتظاری غیر پرواز کبوترها نبود

غیر شور و اشتیاق و جلوه ی آزادگی
قبله گاه دیگری آنسوی معبرها نبود

جز شمیم لاله ی روییده از دامان خاک
چیز دیگر بر تن آوار سنگرها نبود

کشتی جامانده ی دریای ناپیدای عشق
اینهمه دلبسته ی ناکام لنگرها نبود
♤♤♤

همه هیچم

همه هیچم
شب بود و هواخواهیت ای ماه نبودی
من غرق فریبائی تو... آه نبودی

چیزی من از این واهمه در یاد ندارم
جز اینکه در آن لحظه کوتاه نبودی

من بودم و یک مرحله تا مرز نبودن
آنجا که زمین خوردم و همراه نبودی

فهمیدم اگر بی تو بمانم همه هیچم
وامانده به هر حادثه هرگاه نبودی

نور سحر و پرتو امید کجا داشت !
تا شاهد این خیمه و خرگاه نبودی ؟

کو اینهمه بازار و تماشا و خریدار؟!
روزی تو اگر بر سر آن چاه نبودی

برگرد و بیا از غم دیرین برهانم
ای دلبر جانانه تو خودخواه نبودی


♤♤♤

دو بیتی رباعی

هر لحظه به زندگی تماشا کردم
نالیدم و خندیدم و حاشا کردم
جز حسرت و اندوه ندیدم هرگز
واله هرانچه را که پیدا کردم
♤♤♤

سراب

سراب
در دل پرخروش امواجت ماندم و مثل یک حباب شدم
بی جهت روی آب رقصیدم محوِ در کار پیچ و تاب شدم

ساکن شهر آرزو بودم که خودم را دوباره گم کردم
پای مشروطه خواهی چشمت در هیاهوی انقلاب شدم

منطق عشق را نفهمیدم بخصوص از جناب لب هایت
هی سوال و سوال پشت هم غرق رویای بی جواب شدم

تشنه بردی مرا لب دریا تشنه تر بازگشته ام گویا
اسم باران غریبه شد با من بسکه درگیر این سراب شدم

من همآوای تاک سرسبزم از تن داغ باغ انگورت
خوشه سرخ جستحویی که با نگاه تو انتخاب شدم

سبدی از ترانه ام خواندی غزلی عاشقانه ام کردی
تا که با فتنه فریبایت غرق سرمستی شراب شدم

ذره ذره بهانه ات کردم هوس آب و دانه ات کردم
آنقدرَها که در تمنایت ماندم و عاقبت کباب شدم
♤♤♤

کجائی

کجائی
تو کجائی که تو را غرق تماشا بکنم
دیده را از قد و بالای تو بینا بکنم

صد خیابان به نگاه تو دل و دیده شوم
صد بیابانِ غزل نغمه و آوا بکنم

بنشینم به کنار تو و دیوانه شوم
هر کسی غیر تو از خاطره حاشا بکنم

آری ای عشق بیا و به من انگیزه بده
تا که دنیای غمی را به دلم جا بکنم

گرچه امروزه به دنبال تو آواره شدم
همتی کن پس از این چاره فردا بکنم

مهلتم ده که در این شهر پر از مهر و صفا
خانه ای را به امید تو سراپا بکنم

ای فدای تو که دریای پر از حوصله ای
تا به کی در غم تو شاید و اما بکنم ؟

♤♤♤