نشانه خواهم داد

نشانه خواهم داد
دوباره دل به نوای ترانه خواهم داد
به دست عالم و آدم بهانه خواهم داد

نگاه پنحره های همیشه عاشق را
به سمت دامنه بیکرانه خواهم داد

هوای از تو سرودن برای من خوبست
تمام بار غمت را به شانه خواهم داد

به بام خانه بی رونقم بیا روزی
کبوترانه تو را آشیانه خواهم داد

نگو که بی خبرم از دیار زیبایت
که نکته نکته برایت نشانه خواهم داد

مسیر آمدنت را که نغمه می خواندی
به یاد قاصدک و رازیانه خواهم داد

برای آن که بدانم همیشه می مانی
تو را به دست خدای یگانه خواهم داد

♤♤♤

پرچین ندامت

پرچین ندامت
هر خزان می آید و یاد زمستان می کند
کوچه را بازیچه ای از برگریزان می کند

ابرهای تیره را این سو و آن سو می برد
برکه ها را آشنا با اشک باران می کند

انتظاری بیش از این هم نیست اما بی دلیل
میزند بر دوش این و صحبت از آن می کند

خرمن بیحاصلی را شعله بر تن می کشد
جلگه را همسایه ی دشت و بیابان می کند

قیمت گلبوته های رفته بر تاراج را
در حراجی برده و همواره ارزان می کند

برگ و بار مانده در سرشاخه های باغ را
پشت پرچین ندامت خشک و بیجان می کند

باد را می گویم... این نام آشنای لعنتی
جنگلی را زیر شلاقش پریشان می کند

عمر ما جز بیشه زاری رفته بر یغما نبود
روزگار است و اشاراتی به انسان می کند

♤♤♤

زیر باران

زیر باران
زندگی بازیچه ای در بین دستان تو بود
آسمان سر در خم چاک گریبان تو بود

پلک را برهم زدی تا خلق عالم بنگرند
کهکشان آویزه انبوه مژگان تو بود

هر کجا رفتیم تا دلداده ای پیدا شود
با سر شوریده ای مهمان ایوان تو بود

نبض این سیاره ی لبریز از خاک عدم
هر نفس آغشته با زلف پریشان تو بود

جویبار بیشه ها و جنگلی بی انتها
نغمه خوان خاطرات زیر باران تو بود

عطر گل های بهار و رقص بال شاپرک
دائما در اشتیاق چین دامان تو بود

هر سرآغازی که با هر اشتیاقی پا گرفت
در تب و تاب عبور از خط پایان تو بود

صد زمستان انجماد از ما گذشت و باز هم
هر خزان در جستجوی برگریزان تو بود
♤♤♤

تلخی ایام فرو ریخت

تلخی ایام فروریخت

هر رشته مویت نخ تسبیح طریقت
هر گوشه چشمت ره و آئین حقیقت

بر شانه تو تکیه زده خیمه هستی
پیشانی ماه تو تب و تاب شریعت

ای سرو بلندای تو سر سبزی بستان
جامانده به ایمان تو تدبیر نصیحت

در جوهر مژگان تو صد ابر بهاری
هر قطره باران تو دریای غنیمت

ای گوشه شال تو نظر کرده جانان
چون طره مشکین تو هنگام عزیمت

دستان تو سرشاخه هر فصل بهارند
آغوش تو دریای پر از مهر و محبت

با زمزمه ات تلخی ایام فرو ریخت
ای رمز سخنهای پر از شهد و حلاوت
♤♤♤

مثل باد

مثل باد

آرزو دارم بیایم پا به پایت مثل باد
طی نمایم جاده را تا بینهایت مثل باد

سر سپردم روی بازویت که بار دیگری
پر شود از های هایم شانه هایت مثل باد

دوست دارم گل بچینم از نگاهت با نسیم
جان بگیرم پیش هر ناز و ادایت مثل باد

پر شود از رقص چین دامنت صحرا و من
هی بپیچم گرد چشم سرمه سایت مثل باد

تو بخندی، من بخوانم بیتی از دلدادگی
زیر چتر آسمانی از دعایت مثل باد

آرزو دارم که بار دیگری حیران شوم
در میان خلوت صحن و سرایت مثل باد

از خزان لحظه هاییکه به جز حسرت نبود
من چه دیدم بین هر چون و چرایت مثل باد؟

♤♤♤

خواهم رفت

خواهم رفت

با تو تا روی دار خواهم رفت
تا ته روزگار خواهم رفت

زیر باران لحظه ها با تو
سفر قندهار خواهم رفت

به هوای زمرد چشمت
بیدل و بیقرار خواهم رفت

کوهی از نا رسیدنم گفتی
مثل گرد و غبار خواهم رفت

زنده جان از خدا چه میخواهد
با تو سمت مزار خواهم رفت

هر نشانی که داده ای نابست
بعد از این بی گدار خواهم رفت

صد خراسان حماسه آوردم
با تو سوی تخار خواهم رفت

تو نباشی امید ماندن کو؟
با غمی بی شمار خواهم رفت

غزنی- افغانستان ۲۱ مهر ۱۴۰۲
♤♤♤

فردائی که داری

فردایی که داری
امان از چشم زیبایی که داری
فغان از موج دریایی که داری

بخوان با نغمه شوریده خود
برایم انچه از نایی که داری

بگیران شعله شعله خرمنم را
به ترفند تماشائی که داری

تمام کوچه می رقصد گمانم
به گیسوی چلیپایی که داری

نمیدانم تو هم میدانی؟ یا نه
دلاشوبم از امایی که داری

خیابان در خیابان قصه ات را
بخوان با بغض تنهایی که داری

همین امروز شاید وقت تنگست
بگو از هرچه فردایی که داری

مرا یکبار دیگر همسفر باش!
تو آهو بره با پایی که داری

کابل-افغانستان

چه می شد؟

چه می شد؟
همواره اگر مال خودم بود چه می شد
در کعبه ی امال خودم بود چه می شد

این ساقه نیلوفر پیچیده به دیوار
همسایه هر سال خودم بود چه می شد

تفسیر پر از غمزه ی چشمان قشنگش
در قهوه ای از فال خودم بود چه می شد

این اختر تابنده تر از خوشه ی پروین
در طالع و اقبال خودم بود چه می شد

آن کشور زیبای پر از عطر شلالش
همواره در اشغال خودم بود چه می شد

مانند همین شاخه ی سرسبز اقاقی
در بند پر و بال خودم بود چه می شد

ای شانس بخشکی که اگر پرتو مهرت
یک بار به دنبال خودم بود چه می شد
♤♤♤

قول و قرار

قول و قرار
کاش تا کوچه سرسبز دیارت برسم
با تو تا بوم و بر ایل و تبارت برسم

گفته بودم خبرم کن که دلم می خواهد
قبل رفتن به تماشای قطارت برسم

پیش از آنی که فراموش کنی مسئله را
تک و تنها به سر قول و قرارت برسم

یاری ام کن که در این فرصت باقیمانده
به تو و رایحه ی سیب و انارت برسم

کاش ایکاش کمی فرصت ماندن بدهی
تا به زیبائی سرفصل بهارت برسم

مثل بادی که فقط نغمه ی رفتن داری
کاش تا دامنه ی گرد و غبارت برسم

چشم آهوی تو در خاطره ها می ماند
کاش روزی به سرِ وقت شکارت برسم

♤♤♤

نشد

نشد
سال ها منتظر فصل بهارم که نشد
فکر شادابی رویای انارم که نشد

مژه بر هم زدی و یاد غزل افتادم
نرگسی در نظرم بود بکارم که نشد

خاطرت مانده که لبخند تو را ماه شنید؟
گفته بودی غم خود را بشمارم که نشد

خواستم تا به کنار تو و در قالب شعر
شرحی از حال خودم را بنگارم که نشد

فرصتی بود که با دیدن مهتاب رخت
غصه را از دل خونین بدرآرم که نشد

من از این کوچه پر قصه چه میدانستم
گفته بودی ردی از خود بگذارم که نشد

در دلم بود که بر سینه ی مهر آگینت
سر دیوانه ی خود را بفشارم که نشد

چشم این ابر پر از گوهر باران بارید
خواستم دل به نگاهی بسپارم که نشد

تو که رفتی همه خاطره ها کوچیدند
من و آوار همان قول و قرارم که نشد

♤♤♤

برای چه؟

برای چه؟
اصرار می کنی که بمانم برای چه؟
هی شعر گفته قصه بخوانم برای چه؟

همراه عقل و جنون پای واژه را
تا ساحت قلم بکشانم برای چه

گفتی بیا به دیدن اگر فرصتی شود
بر روی چشم، اگر بتوانم... برای چه؟

تا بی خبر بمانم از احول روزگار
هی امر می کنی که بدانم، برای چه؟

چیزی بدانی و نتوانی که بدتر است
ایراد می کنی که چنانم، برای چه؟

در انتهای مبداء و مقصد مگر چه بود
گیرم که خویش را برسانم برای چه؟

در آب و آتشم به تماشا نشسته ای
بستی به بند نام و نشانم، برای چه؟

گفتی چه میکنی که چنین زرد و لاغری!
در جستجوی لقمه ی نانم... برای چه؟

♤♤♤

دُردانگی

دُردانگی
باران به باران چکیدم دیوانگی های خود را
وادی به وادی دویدم مستانگی های خود را

صد چلچراغ طریقت از عهد دیرینه دارم
آتش به آتش پریدم پروانگی های خود را

بگذار پیشت بماند هر داستانی که گفتم
باور به باور شنیدم افسانگی های خود را

از تلخی روزگاران صد شوکران سهم ما شد
ساغر به شاغر چشیدم شکرانگی های خود را

هر صخره ای را شکستم بر شانه موج دریا
ساحل به ساحل خزیدم بیگانگی های خود را

جغرافیای جهان را دنبال ردِّ تو گشتم
دندان به دندان کشیدم رندانگی های خود را

در آستان محبت نقدی بجز روح و جان نیست
گوهر به گوهر خریدم دُردانگی های خود را

ای باغ سرسبز شادی در سایه سار بهارت
رویا به رویا دمیدم شاهانگی های خود را
♤♤♤

شروع شد

شروع شد
پیمان گرفت و فصل بهاران شروع شد
تاوان گرفت و لحظه جبران شروع شد

با طره های داده به بادش چها نکرد!
طوفان گرفت و موج پریشان شروع شد

در پیج و تاب "فتنه گری" چاک دامنش
میدان گرفت و قصه ترلان شروع شد

یک شهر را به هم زده تاراج کاکلش
جولان گرفت و بازی چوگان شروع شد

مانند گردباد سرزده در کوچه باغ مهر
اسکان گرفت و خش خش آبان شروع شد

قلبی که شعله های هزاران بهانه بود
عصیان گرفت و گفتن هذیان شروع شد

وقتی صدای نغمه ی نی در هجوم باد
پایان گرفت و نغمه عریان شروع شد-

کم کم میان خلوتی از صحن بی حصار
باران گرفت و گریه چوپان شروع شد

از چشم های منتظر و مست و نرگسش
فرمان گرفت و رقص بیابان شروع شد

در خوشه های یخزده کهکشان چمید
سامان گرفت و کل کل کیهان شروع شد

آنجا که عاشقانه ترین مرز همدلی است
دکان گرفت و سرخط و عنوان شروع شد

♤♤♤

میلاد حضرت محمد ص

میلاد حضرت محمد ص

مشرق دامنه ی نام و نشان روشن شد
نور شادی بدرخشید و جهان روشن شد

سخن از عهد عتیق است و شنیدن دارد
کعبه از ریختن سنگ بتان روشن شد

آب دریاچه ساوه سر خشکیدن داشت
یا دلیل دگری داشته؟... آن روشن شد

طاق کسری شب دیجور تماشائی داشت
با شکافی که به پیشانی آن روشن شد

تب آتشکده ی فارس به پایان نرسید
تا زمانی که شب امن و امان روشن شد

در بیابان سماوه خبری بوده مگر؟!
معنی جوشش صد رود روان روشن شد

مژده از آمدن حضرت احمد می داد
تا که خورشید کران تا به کران روشن شد

سیاهیم هنوز

سیاهیم هنوز

عابر و رهگذری مانده به راهیم هنوز
مانده در مرحله ای گاه به گاهیم هنوز

اختران را به شب تیره خود باخته ایم
محو در پرتو افتاده به چاهیم هنوز

خبر از مشرق پاینده خورشید رسید
ما در این دایره بیگانه ماهیم هنوز

رفته از خاطره ها بود و نبودی که نبود
گرچه بی نام و نشانیم و سیاهیم هنوز

دین و ایمان سر همراهی ما داشت ولی
مثل هر گمشده بی پشت و پناهیم هنوز

نام گندم به سر سفره ی آدم نبرید!
به تقاص پدری غرق گناهیم هنوز

خون هابیل که بر گردن قابیل افتاد
از همان ثانیه در شیون و آهیم هنوز!
♤♤♤

نیشکر

نیشکر

این مرثیه ها درد دل مختصر ماست
هر خاک غمآلوده پر از بال و پر ماست

می برگد و می روید و هرساله شکوفاست
این جلگه که از چشمه چشمان تر ماست

همرنگ شفق بوده و همصحبت خورشید
دریای نگینی که به خون جگر ماست

هر سرب فرو رفته به تصویر زمستان
از ترکش جامانده ی خون هدر ماست

تقویم دلاشوبی هر عالم و آدم
دلداده به تشویش قضا و قدر ماست

حاجت به تو و همدلی یار چه باشد
با این همه بیگانه که در دور و بر ماست

از تلخی درد است ولی پر تب و تابست
هر شعر تبآلوده که از نیشکر ماست
♤♤♤

مختصرم کن

مختصرم کن

تا مضحکه شهر نگشتم خبرم کن
آشفته از این زهر نگشتم اثرم کن

تا کنج قفس خو نکند در تن و جانم
رویای پریدن به سر بال و پرم کن

ای هرچه تماشای تو سرخط تمنا
از گرد و غبار گذرت تاج سرم کن

دیریست هواخواه توام ای همه خوبی
از گوشه چشمی به محبت نظرم کن

پروانه بی حوصله مجلس انسم
اتش بزن و خرمن سوز و شررم کن

صد دفتر شویده ترین واژه دردم
یک صفحه بخوان و غزلی مختصرم کن

تو حادثه جاه و جلالی به جمالت
پلکی بزن و آینه ای دیده ورم کن
♤♤♤

ندیدم

ندیدم
چون غمزه چشمت غزلی ناب ندیدم
زیباتر از این گوهر نایاب ندیدم

با رقص نسیم و شب و رویائی مهتاب
جز چرخش گیسوی تو بی تاب ندیدم

ای عشق! مرا تازه مسلمان خودت کن
جز گوشه ی ابروی تو محراب ندیدم

در فلسفه ی خلقت دنیای پر آشوب
بی خال لبت حرفی از این باب ندیدم

بگذار سرم را سر بازوی محبت
بی دوش تو آرامشی از خواب ندیدم

واکن به تماشای سحر چشم بلا را
زیباتر از این پنجره ها قاب ندیدم

بسپار به تار دل اگر زمزمه ای هست
جز نبض تب و تاب تو مضراب ندیدم

بی نام تو سر حلقه ی دنیای دنی را
جز زورق جامانده به گرداب ندیدم
♤♤♤

سِحر نگهت

سِحر نگهت

باش تا مشغله های شب و روزم باشی
جلوه آینه ی رمز و رموزم باشی

بار دیگر به تماشاگه رازم ببری
خرمن شعله ور و رونق سوزم باشی

حال ناکوک مرا مرهم و درمان بشوی
آفتاب سحر و دیده فروزم باشی

عمر کوتاه من و سایه ات ای سرو بلند
باش تا موجب امید هنوزم باشی

بی تو هیچم به خداوندی سحر نگهت
غمزه ای کن که تب و تاب بروزم باشی

♤♤♤

کوچه مهر

کوچه مهر

طنین بانگ کلاغ است و باد یغماگر
و آنطرف تر از این کوچه نغمه ای بهتر

گرفته حجم تمام فضای کوچه ی مهر
صدای همهمه ی کودکانه و نوبر

رفیق همدل و همراه و هم نوا شده اند
نسیم و نسترن و آرزو و نیلوفر

دوباره لی لی و بازی میان مدرسه ها
عروسکی که به کیفی نهاده یک دختر

میان اینهمه رنگ و نگار پائیزی
علی و بیژن و محمود و ناصر و اکبر

برای آنکه بگیرند حال محسن را
به پشت میز معلم گرفته اند سنگر

کلاس ساکت و آرام می شود ...برپا!
معلم است، همان جانشین پیغمبر

سلام می کند و رو به بچه های کلاس:
خوش آمدید عزیزان به مهد علم و هنر

دوباره نیمه نگاهی به بیژن و محمود
بدون اینکه بگیرد به باد توپ و تشر

به جای خود بنشینید دوستان عزیز
گشوده می شود از عمر صفحه ای دیگر

خدا کند که به سمت سپیده ها باشد
مسیر روشن تان باز هم نفر به نفر

اگرچه طالعتان غرق نور و زیبایی است
حمایت همگی با خدای بالاسر

کسی که جوهره دوستی نمی داند
چگونه دم زند از رمز و راز اهل نظر

♤♤♤