رویای عقاب و پشه

رویای عقاب و پشه

مهربانی کن از این پس با دل دلدار خود
جا نده یار خودت را در صف اغیار خود

خوشه خوشه جستجو کن دولت اقبال را
تا بریزی خرمن شادی به گندمزار خود

ای زلیخا دست از این دُردانه بردار و برو
تا نبینی رنج مردن را به بوتیفار خود

سکه ی مصری کجا و کودک کنعانیان
هر کسی کالای خود را دارد و بازار خود

من نفهمیدم چه حکمت دارد این دلدادگی
هر که مینوشد غمی از باده سرشار خود

برج و باروی عجیبی دارد اما زندگی
عاقبت سر می گذارد بر سر آوار خود

فرق چندانی به رویای عقاب و پشه نیست
هر که پرواز خودش را دارد و ابزار خود
♤♤♤

ماه چکاد

ماه چکاد
دل که سرمایه ی ما بود به بادش دادی
فارغ از چون و چرا بود که یادش دادی

پا که آزاد و رها بود به بندش کردی
سر که از بیخبران بود سوادش دادی

سوز در پرده نهان بود که ظاهر کردی
شعله در جوهر جان بود نهادش دادی

بامدادی که به صد مهر نثارش کردی
شامگاهی که غم و درد زیادش دادی

چیست این قامت رنجور که دارش کردی
کیست این پیکر بی جان که مرادش دادی

زخم را گوشه ای از سینه نهانش کردی
آه را محضر آینه ضمادش دادی

آری ای عشق تو بودی که فریبش دادی
خنده بر چهره و صد ماه چکادش دادی

♤♤♤

شبیه است

شبیه است
صبحیکه نباشی به شب تار شبیه است
ایمان بدون تو به انکار شبیه است

گل بی تو کجا جلوه کند تا تو نیائی
صحرای نروییده به شنزار شبیه است

وا کن به نگاهی نفس روزنه ها را
این پنجره بسته به دیوار شبیه است

پیچیده ترین لایحه ی فصل بهاری
هر رشته موی تو به عطار شبیه است

لیلا که تو باشی همه شهر جنونست
مجنون تو البته به هشیار شبیه است

کو امن و امانی که جهان را بنوازد
تا طرز نگاه تو به پیکار شبیه است

از جاذبه ی پلک بلاجوی تو گیجم
گیرایی چشمت به طلبکار شبیه است
♤♤♤

عین خرافاتست

عین خرافاتست
منه پا در مسیریکه پر از تشویش و آفاتست
نخور زهری که تدبیرش پر از رنج مجازاتست

میان باغ گل تا مخمل آلاله ای دیدی
نبند آسان دل خود را که دل کندن مکافاتست

تمام فرصت عمریکه با دلدادگی طی شد
بنای آب و رنگ بی نظیری از مراعاتست

برای خون دل هایی که پای عاشقی افتاد
اگر نام نشانی مانده این هم از کراماتست

تقلا می کند صید گرفتار و نمی داند
که ازادی و این پرپر زدن ها در منافاتست

شب و مهتاب و آواز شباویزان چه کم دارد؟
برای خانه ی ویرانه الباقی اضافاتست

تمام آنچه را دیدم در این بازار بی مهری
محبت در دل مه پیکران عین خرافاتست
♤♤♤

دستان ماسه های رها

دستان ماسه های رها
این روزگار سفله چنین بی شرف نبود
بی مهری زمین و هوا صف به صف نبود

شهد انار و سرخی سیب و جوانه داشت
سر شاخه های باغ صفا ناخلف نبود

لبریز عطر گندم و بوی ترانه بود
این مرتع نمانده بجا بی علف نبود!

ساحل برای موج پریشان بهانه داشت
دستان ماسه های رها بی صدف نبود

درمانده کویر و بیابان و وحشتیم
سمت صراط روشن ما اینطرف نبود

بعد از تمام هول و ولائی که دیده ایم
حالا ففط همین: بخدا این هدف نبود
♤♤♤

بخوان

بخوان
قصه ام را در هوایی از پریشانی بخوان
ماجرائی غرقِ در تقویم حیرانی بخوان

مثل بادی سر بدوش کوه و صحرایی اگر
هرکجا رفتی برای هر که میدانی بخوان

لا به لای کاروان های پر از اندوه و آه
با نوای خسته و آرام و پنهانی بخوان

پا به پای هر نفس خونجگر پاشیده ام
شروه هایم را به آئین خراسانی بخوان

عابری جامانده در پسکوچه های غربتم
گفتگوهای مرا در هر خیابانی بخوان

تا نخیزد شعله از پروانه های تشنگی
عطر گل های مرا با ابر بارانی بخوان

کوهی از صبرم ولی نام و نشانم را نپرس
مقصدم را در میان بیت پایانی بخوان...

جان فدای هر که دارد همت از آزادگی
صحبتم را از لب شاه شهیدانی بخوان

نفس بزن

نفس بزن
مرا امید و نوید و بهانه و نازی
مرا سرود و سکوت و نوا و آوازی

طنین مانده به شبهای بیقراری من
طلایه های سحرگاه شوق و ابرازی

به آسمان نگاهت قسم که دلتنگم
به جان بال و پرم اشتیاق پروازی

شکوه زلزله ی کوچه های ویرانم
که با تمام مهارت دوباره میسازی

مرا بهم بشِکن مثل کاکل مستت
که تار و پود تنم را به لرزه اندازی

نفس بزن بسرشانه های وحشی من
به مرتعی که دلت را همیشه میبازی

بگو که با همه ی آهوان دستانت
به سمت و سوی دلم دلبرانه میتازی
♤♤♤

فایل صوتی

https://imgurl.ir/viewer.php?file=n86846__.mp3

صبحت بخیر

صحت بخیر
صبحت بخیر، ناز نگاهت بهانه ام
صبحت بخیر، باغ گلت آشیانه ام

گم کرده ام راه شب طره تو را
صبحت بخیر، چهره ماهت نشانه ام

دستکی بکش، کآینه ی غم گرفته ام
پلکی بزن، بغض غمی بیکرانه ام

سر می نهم، خاک پر از گوهر تورا
اینک بده، درذ و بلا را به شانه ام

فصل بهار، عطر نفس های زندگی
باران من، رویش سبز جوانه ام

خون انار. می چکد از خنده ی لبت
ای سیب سرخ، خال و لبت دام و دانه ام

هر غمزه ات، مثل تغزل در عاشقی
هر نغمه ات، باور شعر و ترانه ام
♤♤♤

مرز خوشبختی

مرز خوشبختی
تو مهتابی و من دلشوره نادیدنت دارم
هوای آسمان آبی و تابیدنت دارم

شکوه مشرق چشمان بیدار تو را دیدم
دلاشوب غروب از لحظه خوابیدنت دارم

میان اختران نقره ای بس که درخشانی
به دست آرزومندی خیال چیدنت دارم

مرا با خود ببر تا بیکران مرز خوشبختی
که زیر لب دمادم نغمه کوچیدنت دارم

تو از فصل بهار و قطره های ناب بارانی
و من مثل کویری وعده باریدنت دارم

زلال چشمه لبریز نور و پرتو مهری
که عمری در سر خود عقده نوشیدنت دارم
♤♤♤

چاکره آرزوها

چاکراه آرزوها
کاش می ماندی و آتش بر دل ما می زدی
شعله ای در خرمن بی حاصل ما می زدی

جان جانانی و عالم را به رقص آورده ای
یک نفس از عطر باران در گل ما می زدی

کاکلت در دست باد و دامنت روی نسبم
کاش می شد یک سری تا منزل ما می زدی

شب چراغ گوهر افشانی و ماه آسمان
پرتوی در کورسوی محفل ما می زدی

صد جهان آواره داری می شناسندت تو را
کاش حرفی از دل ناغافل ما می زدی

گم شدیم از شاه راه مقصد آزادگی
خط بطلان بر مسیر باطل ما می زدی

کم نشد از چاکراه آرزوهامان غمی
کاش سوزی را به نای مشکل ما می زدی
♤♤♤

سربازان عشق

سربازان عشق
مجروح پیکاریم و سربازان عشقیم
جنگاوری افتاده در میدان عشقیم

سنگر به سنگر از پی دلدادگی ها
تا خط صفر مرز بی پایان عشقیم

ما سایبانی غیر سقف غم نداریم
گمگشته صحرای بی سامان عشقیم

از موج موج بی امان چشمه ساران
تا ساحل دریای سرگردان عشقیم

آواره ی جغرافیایی از جنونیم
در پیچ و تاب پنجه طوفان عشقیم

بگذار تا یکبار دیگر هم بگویم
زخمی ترین قربانی پیکان عشقیم

مادر نزائیده چنین آزادگی را
وقتی که پا در حلقه پیمان عشقیم
♤♤♤

برسد یا نرسد

برسد یا نرسد
من و این جاده که روزی به تو آیا برسد یا نرسد
دیدن آن گل دُردانه به فردا برسد یا نرسد

راهمان سمت تو و دیده و دل واله و دیوانه تو
مثل رودی که سراسیمه به دریا برسد یا نرسد

گر چه در خلوت خود ناله به اندوه فراوان زده ام
سوزی از ساز غریبانه به بالا برسد یا نرسد

گیرم از بال نسیم سحر و لابه بگیرم مددی
سر پر شور تو را نغمه و نجوا برسد یا نرسد

قایقی مانده به گرداب پر از حادثه و موج بلا
تا لب ساحلی از شاید و اما برشد یا نرسد

مهلت عمر من و شوق فزاینده رخساره تو
فرصت دیدن آن ماه پریسا برسد یا نرسد

غرق امید وصالم توام و درگه شاهانه ی تو
وقت دیدار تو یک روز خدایا برسد یا نرسد
♤♤♤

مهمان ایوان طلایی

مهمان ایوان طلایی

زیر سقف مهربانیها هوایی گشت و رفت
محو کفترهای ناز پر حنایی گشت و رفت

آنطرف ترها زلال جرعه ای را سرکشید
سرخوش پیمانه های دلبربایی گشت و رفت

اندکی بالاتر از گلدسته با بال خیال
غرق در آغوش پر مهر رهایی گشت و رفت

نغمه ی نقاره را تا آسمان هورا کشید
گرم امواج صدای بی صدائی گشت و رفت

های های غصه هایش را فروخورد و دمی
فارغ از تشویش هر چون چرائی گشت و رفت

با نگاهی، گوشه ی چشمی، دل شوریده ای
بیقرار از این همه بالا بلایی گشت و رفت

زیر سقف سایبان و ساحت دلدادگی
لحظه ای مهمان ایوان طلایی گشت و رفت
♤♤♤