مرز خوشبختی
مرز خوشبختی
تو مهتابی و من دلشوره نادیدنت دارم
هوای آسمان آبی و تابیدنت دارم
شکوه مشرق چشمان بیدار تو را دیدم
دلاشوب غروب از لحظه خوابیدنت دارم
میان اختران نقره ای بس که درخشانی
به دست آرزومندی خیال چیدنت دارم
مرا با خود ببر تا بیکران مرز خوشبختی
که زیر لب دمادم نغمه کوچیدنت دارم
تو از فصل بهار و قطره های ناب بارانی
و من مثل کویری وعده باریدنت دارم
زلال چشمه لبریز نور و پرتو مهری
که عمری در سر خود عقده نوشیدنت دارم
♤♤♤
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۵/۱۳ ساعت 0:43 توسط علی معصومی
|