ترفندهای تو

ترفندهای تو
چند است نرخ قیمت لبخندهای تو؟
چون است حال خسته دربندهای تو؟

هر ساله با شمیم بهاری که می رسد
کل می کشد زمانه به اسپندهای تو

سررشته های شال تو ارباب فتنه اند
برکت دهد خدا به خداوندهای تو

خشکانده اشک دیده مان را نبودنت
در شوره زار ساحل اروند های تو

ما را به غیر نیمه جانی چه مانده است
تا حل شود به دست فرآیندهای تو

یک قلب پاره پاره و یک نبض ناتمام
آن هم برای لحظه ی پیوندهای تو؟

گفتیکه می روی به کجا با چنین شتاب
تا بی کرانه های سمرقندهای تو...

آوارگی که ارث پدر بوده دیده ایم
مائیم و راه چاره و ترفندهای تو
♤♤♤

خاک درگاه خوبان

خاک درگاه خوبان
مرا محرم و آشنای خودت کن
مرا وارد ماجرای خودت کن

زمانه وفائی نکرده به کس پس
اسیر دل بی وفای خودت کن

به فصل خزان نغمه های دلم را
همآواز نای و نوای خودت کن

زمستانی از ناصبوری کشیدم
مرا میهمان فضای خودت کن

نمی آید از غم رهایی به حالم
به مهر خودت مبتلای خودت کن

مرا که به غیر تو چیزی ندارم
به تیر بلا بینوای خودت کن

به دور و بر بام خوشبختی خود
مرا کفتر پر حنای خودت کن

مرا خاک درگاه خوبان عالم
هم از جوهر کیمای خودت کن

♤♤♤

ساحت آئینه

ساحت آئینه
جا ندارد در دلم غیر از غم دیرینه ات
جان صد عالم فدای خاطر بی کینه ات

گر تو هم دلداده رخسار ماهت نیستی
دل نمی گیری چرا از ساحت آئینه ات

این منم دلواپس امروز و فرداهای تو
واله و دلداده امسالی و پارینه ات

بعد از آنی که شدم آواره شهر جنون
کی مهیا می کنی جایی درون سینه ات

ساکن جغرافیای کشور عشقت منم
تا چه باشد مصلحت از درگه کابینه ات

روزها و هفته ها را می شمارم تا مگر
قرعه فالی بیافتد بر سر آدینه ات
♤♤♤

بی نظیری

بی نظیری
چشم در چشم تو بودمکه حواست پرت شد
جای دیگر فکر و ذکر بی اساست پرت شد

تا به خاطر اورم ارج و بهای خویش را
روی دوش قاصدک ها اسکناست پرت شد

باد را هر رشته شالت به رقص آورده بود
روی گل های شقایق عطر یاست پرت شد

در میان چشمه سار و کوهسار پر غرور
خوشه ای از تاک انگور لباست پرت شد

صورتت را سمت بالا بردی و چشمک زدی
تا خود خورشید تابان انعکاست پرت شد

در قمار زندگانی جفت شش آورده ای
روی تخته نرد اگر پیوسته تاست پرت شد

از خدای خود چه می کردیکه طلب ای نازنین
اخگر اختر نشان از التماست پرت شد

بی نظیری که مراعات مرا کردی ولی
در کمال واج آرائی جناست پرت شد
♤♤♤

شسته ایم

شسته ایم
ما غبار از دل به آب دیده تر شسته ایم
از نفس های سحر زنگار جوهر شسته ایم

با چکاوک ها اگر همراز و محرم گشته ایم
زیر باران بهاری سال ها پر شسته ایم

مثل گلبرگ شقایق داغدارانیم اگر
در میان لجه خون خاک پیکر شسته ایم

گرچه امواج بلا اینسو و آنسو می برد
آفتابی در دل دریای احمر شسته ایم

تا قیامت خم نخواهد شد به نزد ناکسان
قامتی را غرق رویای صنوبر شسته ایم

ناروا باشد اگر جز مهر خوبان دم زنیم
تا لبی در انحنای سرخ ساغر شسته ایم

شک نکن ای واقف اندیشه های راستین
ما لباس عشق را با عطر باور شسته ایم
♤♤♤

مرتع خطا

مرتع خطا
با هر کسی که نام تو را می برد بگو
با هر دلی که ناز تو را می خرد بگو

ویرانه زمانه به کس اعتنا نکرد
تا عمرهای کوته مان بگذرد بگو

ای مایه غرور و مباهات آسمان!
با هر شبی که ماه تو را آورد بگو

از ما به آن کبوتر جلدی که هر زمان
در شاخسار مهر و وفا می پرد بگو

تیر قضا و تیغ قدر تا که بنگری
صد پرده را به ثانیه ای می درد بگو

صیاد غم که باخبر از صید خود شود
دامی میان دایره می گسترد بگو

حرف مرا بگوش غزالی که بی خبر
در مرتع خطا و خطر می چرد بگو
♤♤♤

صبح سعادت

صبح سعادت
ما خاک راه اهل صفا و محبتیم
دردی کشان بزم وفا و ارادتیم

در امتداد قافله شور و زندگی
ما راهیان مقصدی از بی نهایتیم
.
درد دلیست پیش عزیزان اگر دمی
در مجلس رفاقتشان گرم صحبتیم

از ما اگر که رفته خطا در مقامشان
گردن نهاده بر سر دار ملامتیم

دلدادگان ماه شبانگاه آسمان
چشم انتظار صبح سپید سعادتیم

فردا که سعیمان به ترازو عیان شود
در ساحت حمایتشان غرق حاجتیم

ما را فقط به گوشه چشم کفایتست
در زمره ی شفاعت اهل کرامتیم
♤♤♤

تو هم که نیستی

تو هم که نیستی
یک بغل آشفتگی دارم تو هم که نیستی
عالمی سرگشتگی دارم تو هم که نیستی

سرنوشتم را به زلف تو گره زد روزگار
با غمت پیوستگی دارم تو هم که نیستی

در هوای ناز چشمت از جهان خویشتن
شهرت وارستگی دارم توهم که نیستی

فصل پاییز و هوای نم نم بارانی ام
با خزان دلبستگی دارم تو هم که نیستی

تا شوم آواره شهر و دیارت نازنین
اندکی شایستگی دارم تو هم که نیستی

صد خیابان را گذشتم تا که پیدایت کنم
آنقدر ها خستگی دارم تو هم که نیستی
♤♤♤

تلافی می کنم

تلافی می کنم
از آن روزی که از دیدار لبخند تو محرومم
پر از تلواسه های گیر و دار طالعی شومم

رهایم کن مرا در جستجوی سرنوشت خود
که از روز نخستین بیدلی شوریده موسومم

خبر داری که منهم پا به پای آرزوهایم
فقط بازیگری در صحنه دنیای موهومم

کبوتر بودم و صد آسمان مشتاق بالم بود
کنون در پنجه تقدیر لاکردار محکومم

برو با نغمه های دیگران طی کن بهارت را
که جز بغض گلوگیری نمی پیجد به حلقومم

تلافی می کنم ای عشق نافرجام کارت را
که نقش صد خزان آورده ای در صفحه بومم

از این پس بی محابا دل به دریا می زنم زیرا
که از ناکرده های خویشتن عمریست مغمومم
♤♤♤

می رود فردا

که می رود فردا
سوار شو به قطاری که می رود فردا
به سمت شهر و دیاری که می رود فردا

نبسته ای چمدان را که بار و بندیلی
میان آن بگذاری که می رود فردا

مدار عقربه ها انحنای ماندن نیست
تو انتظار چه داری که می رود فردا

به یاد پنجره ها هرچه مانده تکراریست
به غیر نغمه ساری که می رود فردا

چنان کبوتر وحشی که دانه می چیند
به سایه سار چناری که می رود فردا

چه میکنی که زمان منتظر نمی ماند
برای قول و قراری که می رود فردا

تمام همت خود را بکار بند و برو
به عزم صید شکاری که می رود فردا

به انتهای خزان میرسی و می پرسی
چه دیده برگ بهاری که می رود فردا؟

تمام آنچه به من گفته قاصدک این بود
بیا به دیدن یاری که می رود فردا
♤♤♤

قمار که بوده ای

قمار که بوده ای
ای محو آب و آینه یار که بوده ای؟
ای غرق در بهانه کنار که بوده ای؟

از تاک های سرکش دیوار عاشقی
رویای آشیانه ی سار که بوده ای؟

تصویر مهر و آذر و آبان کشیده ای
در بستر زمانه بهار که بوده ای؟

هر غمزه ات نشانه آغاز زندگیست
لبریز از جوانه نگار که بوده ای؟

زیباتر از همیشه شکوفاترین شدی
ای سیب نوبرانه انار که بوده ای؟

ای بهترین شکوه دامنه سبز آرزو
آهوی نازدانه! تبار که بوده ای؟

جان میدهد کسیکه بنوشانی از لبت
انگور دانه دانه عیار که بوده ای؟

صد کهکشان به حسرت تابیدن تواند
گیسو به روی شانه خمار که بوده ای؟

با مصرعی به سینه تنگی مرا بخوان!
کای شعر عاشقانه مزار که بوده ای؟

هر کس به بند و دام دلی میشود اسیر
ای خالق ترانه! قمار که بوده ای؟!
♤♤♤

کوله بر

کوله بر
باشد که تو دیوانه کنی جان جهان را
مستانه کنی طره ی پیچان جهان را

آتش بکشی پیکره شادی و غم را
ویرانه کنی ریشه و بنیان جهان را

حالا که خزان سر به سر شاخه نهاده
دیوانه کنی فصل زمستان جهان را

در هر گذر و گوشه متروک خیابان
پروانه کنی برگ درختان جهان را

تا سفره دل خون جگر دارد و آهی
پیمانه کنی نان و نمکدان جهان را

بازآ که در این شهر پر از بغض شبانگاه
افسانه کنی فرصت تاوان جهان را

ما کوله بر بار گران جانی و دردیم
بر شانه کنی بقچه پایان جهان را
♤♤♤

شعر ریاضی

شعر ریاضی
من از شهر حساب کوی انتگرال می آیم
من از آلونک تنهای رادیکال می آیم

فدای طاق ابروی بتا زیبای یونانی
گهی تا اپسیلون در حد اضمحلال می آیم

توانم را به پای لُگنپرین ها هدر دادم
به پای مشتق هر تابع از دنبال می آیم

میان بازه ای بس دور و ناپیدای آ و ب
به سمت بینهایت فارغ از جنجال می آیم

تهی هستم ولی از انحنای نقطه جبری
برای منطق و تفسیر و استدلال می آیم

گهی گنگم گهی گویاترین مجموعه را دارم
گهی سالم گهی ناقص گهی نرمال می آیم

مرا از رشته ی دنباله دار غم نترسانید
که از طول زمان با قصد عرض حال می آیم

♤♤♤

چه کرد

چه کرد؟
تو چه دانی که غمت با دل دیوانه چه کرد!
سر شوریده ما را سر پیمانه چه کرد !

وا نهادم به سر دوش تو اسرار دل و
حسرت زلف تو را تاب و تب شانه چه کرد

کاش می شد که بیایی و ببینی که شبی
شعله ی عشق تو با خرمن پروانه چه کرد؟

تو که رفتی گل و گلزار و بهارم همه رفت
باد و باران به سر کوچه و کاشانه چه کرد!

شاخه با بادخزان گرد خودش میچرخید
برگ رقصان شده در گوشه ویرانه چه کرد

آشنا بوده نگاه تو به چشمان ترم
که پس از دیدن تو با من بیگانه چه کرد

از چه رو پر بگشایم که رهایی طلبم!
مرغ پر بسته مگر در طلب دانه چه کرد؟
♤♤♤

بشکن بشکن

بشکن بشکن
باز آبان شد که گرمای تنت را حس کنم
نقش گل در انحنای دامنت را حس کنم

هر سحر از کوچه باغ شهرک دلدادگی
عطر یاس و ارغوان و سوسنت را حس کنم

در فضای آسمان سرد شب های خزان
اختران عاشق چشمک زنت را حس کنم

هیچ فصلی مثل پاییزان مرا باور نداشت
تا که چای مرزه و آویشنت را حس کنم

آمدی تا هر شب از سرمای پشت پنحره
شعله شومینه های روشنت را حس کنم

زیر نور چلچراغ و چرخش آیینه ها
آستین غرق نور ساتنت را حس کنم

مهر و آبان مهربانی را تداعی می کند
تا که با اذر شکوه گلشنت را حس کنم

بین رقص برگ و باران و سماع شاخه ها
لحظه های ناب بشکن بشکنت را حس کنم
♤♤♤

جلوه پگاه

جلوه پگاه
یادت نمانده این که نگاهی کنی مرا
مهمان بزم خاطره خواهی کنی مرا

با غمزه های فتنه گر دلبرانه ات
دلبسته ی خطا و گناهی کنی مرا

شاید برسم اینکه قدم بر سرم نهم
تا انتهای حادثه راهی کنی مرا

میرفتی و سپاه شلالی به پشت سر
تا پای بند حسرت و آهی کنی مرا

دلداده محبت دیرینه ات شدم
تا بی قرار هر چه تباهی کنی مرا

صد آسمان غزل شدنم را بهانه کن
تا وامدار چهره ماهی کنی مرا

خورشید مهربانی فردا چه می شود؟!
تا محو جلوه های پگاهی کنی مرا
♤♤♤