نگاه هرزه

نگاه هرزه
شهری پر از چراغم و بس بی ستاره ام
لبریز صد عمارتم و نیمه کاره ام

دلتنگ اخترانم و از اوج آسمان
زیر نگاه هرزه ی صد ماهواره ام

در ازحام همهمه سر گیجه می روم
درمانده ام که چه هستم چکاره ام

هر دم به فکر روزنه ای رو به آفتاب
دنبال خاطرات خوش بی شماره ام

از بس که خورده ام غم ناساکنان خود
زق می زد به هر نفسی آرواره ام

با سرصدا و نعره و فریاد زیر و بم
افسردگی خزیده به هر گوشواره ام

خمیازه می کشم از گرد و خاک و باز
ماسیده در عبور خیابان نگاره ام

در سقف آسمان من از ماه دم نزن
جغرافیای پنجره ای بی نظاره ام

زیر غبار و دود و دم از هوش میروم
در انتظار صبج سپیدی دوباره ام
♤♤♤

دورتر شدی

دورتر شدی
سنگ صبور تو بودم و مغرورتر شدی
صدها بهانه جور کردم و ناجورتر شدی

بدنام شهر خاطره های تو بوده ام
رسوا شدم به پای تو مشهورتر شدی

در آسمان بخت من ای اختر سهیل!
یک ماهپاره بودی و کم نورتر شدی

نزدیک تر شدم که بگیرم سراغ تو
از من بریده رفتی و هی دورتر شدی

در پیکرم که غیر جدایی ندیده است
زخمی عمیق بودی و ناسورتر شدی

شهد شراب مهر تو سهم که میشود
خالا که وقت چیدنت انگورتر شدی

دست از وفا کشیدی و بیگانه تر شدی
روی از نظر گرفتی و مستورتر شدی

♤♤♤

پائیز می رود

پاییز می رود
پائیز می رود که زمستان فرا رسد
کولاک برف و لحظه بوران فرا رسد

پائیز بسته بار خودش را که بعد از این
تاراج باغ و دشت و بیابان فرا رسد

تشویش گل به چهچه بلبل بهانه شد
تا روزگارِ دادن تاوان فرا رسد

حال و هوای زرد خزان بی ثمر نبود
تا قصه های پرده پایان فرا رسد

از تار و پود برگ درختان گذشته ایم
تا رقص باد و شاخه عریان فرا رسد

مائیم و انجماد و سکوت جوانه ها
تا اینکه آفتاب درخشان فرا رسد

فعلا که سر به شانه طوفان نهاده ایم
تا کی دوباره مژده باران فرا رسد
♤♤♤

در انحنای مسیر

در انحنای مسیر
سرشک دیده ی شوقم اگر ترانه شدم
طلوع نکهت صبحی پر ار جوانه شدم

دلم به سیب نگاه تو بند چیدن بود
که چون انار ترک خورده دانه دانه شدم

تو از تلاطم دلدادگی چه می دانی
چگونه راهی دریای بی کرانه شدم

مرا ببر به تماشا! به فصل رویایی
که لرزه بر سر حتای مرگ شانه شدم

چرا به گوشه ویرانه منزوی باشم
منی که دفتر صد شعر بی بهانه شدم

تو بودی و من و پسکوچه های حیرانی
اگر چه ساکن این شهر بی نشانه شدم

در انحنای مسیرم هزار جاذبه بود
به کهربای پر از مهر تو کمانه شدم

مذاب خفته در اعماق کوهسارانم
که ناگهان فوران کرده و زبانه شدم

گدازه های مرا با خودت کجا بردی
که بین اینهمه گمگشته جاودانه شدم

فقط به خاطر چشمان دلفریبت بود
اگر که واله و دلبسته ی زمانه شدم

خدا کند که بهار آید و تو هم باشی
دمی که راهی اقلیم آشیانه شدم
♤♤♤

نشانی دریافت فایل صوتی

https://imgurl.ir/viewer.php?file=006007___.mp3

سرسپردن ها

سرسپردن ها
نمی گردم به غیر از کعبه عشقت مقامی را
نمی یابم به غیر از رشته مهرت دوامی را

تمام لحظه های با توبودن غرق زیباییست
نمی سازم جدا از آرزویت صبح و شامی را

تمام قاصدک ها خوش خبر باشند اما من
نمی گیرم به غیر از مژده وصلت پیامی را

بگو با هر که دارد در سرش اوهام درمان را
نمی جویم بجز شور و شرنگت التیامی را

اگر این سرسپردن ها مکافاتست و بد نامی
نمی خواهم برای خویشتن جز این مرامی را

میان اینهمه خون جگر هایی که نوشیدم
نمی بینم به غیر شوکران های مدامی را

سرآغازم تو هستی و اگر باشی سرانجامم
نمی سازد کسی نیکوتر از این اختتامی را

♤♤♤

رشته پیوند

رشته پیوند
دوست دارم عالمی را با خودم عاشق کنم
دیدگانم برای دیدنش لایق کنم

می روم تا با تمام اشتیاق خویشتن
عرض حالی در حضور حضرت خالق کنم

زیر باران سبکباران و ساحل های سبز
موج اقیانوس را بر شانه قایق کنم

یک دو روزی دور از چشمان تیز دیگران
هی بریزم توی خود هی با خودم نق نق کنم

فکر و ذهنم را تهی گردانم از وهم و خیال
ترک این دلشوره های گنگ بی منطق کنم

مثل نوری که بحوشد از زمین تا آسمان
رشته پیوند خود را واصل و واثق کنم

دوست دارم تا زمانی که سپیده سرزند
گوشه ای بنشینم و شب تا سحر هق هق کنم

کلبه ای در زیر بارانم که با برگ خزان
نذر کردم سقف وبران گشته را عایق کنم
♤♤♤

تقسیم خوبی ها

تقسیم خوبی ها
باز شب شد تا گذارم سر به زانوهای خویش
دل سپارم روی بالشت پر از قوهای خویش

در میان خاطرات تلخ و شیرینی که هست
قصه ها گویم برای دنج سوسوهای خویش

تا رها گردم از این دلواپسی ها لحظه ای
دست می گیرم به لای طره موهای خویش

در خیال صبحگاهانی که روی برکه ها
پر بگیرم بار دیگر با پرستوهای خویش

دوست دارم صحبت همپالکی های تو را
در فضای نکهتی از برج و باروهای خویش

راه بسیاری است در تقسیم خوبی ها اگر
من دلی را آورم تو چشم و ابروهای خویش

هر کدام از ما برای دیگری شادی کنیم
من به عینکهای دودی تو النگوهای خویش

سر به روی شانه ها بسپاری و من نیز هم
شانه هایت بگیرم بین بازوهای خویش
♤♤♤

بیکار نگذارید

بیکار نگذارید
هر لحظه روی شانه هامان بار نگذارید
ما را به زیر بار صد خروار نگذارید

گنجینه های مرز و بوم آرزوها را
در لابلای حلقه های مار نگذارید

از آستین دشمنان گفتید و فهمیدیم
بعدا اگر در پاچه ی شلوار نگذارید

با گرد و خاک کوچه بینائیم اگر بعدا
بر روی عینک شیشه های تار نگذارید

با گوسفندانی دگر مشغول و آرامیم
جای سگ چوپان اگر کفتار نگذارید

منبعد اگر وعد و وعید تازه ای دارید
لطفا به صرف گفتن اخبار نگذارید

آبی اگر از بین انگشتی نمی جوشد
بر قطر هایش اینهمه خودکار نگذارید

غول تورم سود باد آورده ای دارد!
بر گردنش قلاده و افسار نگذارید

از منحنی های فلاکت که خبر دارید؟
این رشد لاکردار را بیکار نگذارید

ما شاعران کوچه فقر و قناعت را
لطفا میان اینهمه سالار نگذارید
♤♤♤

ساعت خواب

ساعت خواب
خون دلست و جوهر اشک زلال ها
جانمایه های مزرعه ماه و سال ها

دیگر چه گویمت که تو آگاهی از دلم
از قصه ی نگفته و قال و مقال ها

گفتی که می رهانیم از دست روزگار
در آسمان آبی خوش پرّ و بال ها

از غم رها نکردی و افزون به غم شدی
ممنونم از تو در پی وزر و وبال ها

چیزی نمانده از طلب شادمانگی
نازم به غصه های دل بی زوال ها

پلکی زدی و ساعت خوابت فرا رسبد
تا کی به چشم مست تو آید مجال ها

جاماندگان تشنه لب باده توایم
چون کوزه شکسته به لای سفال ها
♤♤♤

تا پهنای دریا

تا پهنای دریا
ساحل نشین موج اقیانوس دردم
بازیچه ای از روزگار گرم و سردم

سر در قمار ابر و باران دارم اما
بازنده ی دیرینه ی این تخته نردم

با باد و طوفان همدل و همراهم اما
گمگشته ای از آسمان لاجوردم

هر کس نصیبی می برد از گنج هستی
سهم من این بوده که دنبالت بگردم

سر می گذارم رو دوش صخره اما
از اینهمه سرگشتگی دشتی نکردم

یک قطره از رودم که تا پهنای دریا
پیوسته از آغوش صحرا رهنوردم
♤♤♤

کلیه بی چلچله

کلبه بی چلچه
من و زلف تو هزاران گله داریم از هم
رشته در رشته به پا سلسه داریم از هم

گرچه با نغمه ی خود مژده شادی دادی
سالها صحبت بی حوصله داریم از هم

خرمن سوز و گدازیم و خودت می دانی
شعله در شعله بسی ولوله داریم از هم

لب اگر باز کنم کل جهان می فهمند
من و لبخند تو صد مشغله داریم از هم

خاک و سرچشمه خورشید؟ خدایا توبه
من و پیوند تو صد فاصله داریم از هم

تو به اوج فلک و من خس افتاده به راه
آسمان تا به زمین مرحله داریم از هم

تو عزیزی و مرا مکنت دیدار تو نیست
صد جهان بار گران قافله داریم از هم

چه کسی گفته که اسرار مرافاش کنی
از همان روز ازل مسئله داریم از هم

بعد آن فصل بهاری که نکردی خبرم
چِقَدَر کلبه ی بی چلچله داریم از هم
♤♤♤

بهت خیابان

بهت خیابان
صد جهان واهمه دارم که صدایم نکنی
زیر لب زمزمه ی مهر و وفایم نکنی

تا سر چشمه خورشید درخشان نبری
از خودم این من بیگانه جدایم نکنی

با نگاهی به تماشاگه رازم نبری
خارج از دایره رنج و بلایم نکنی

عالمی دلهره دارم که مبادا سحری
بعد هر نغمه شوریده هجایم نکنی

بروی دل بسپاری به تماشای بهار
قصه ای از گل و پروانه برایم نکنی

من بی حوصله با بهت خیابان چه کنم
اگر از این غم وامانده رهایم نکنی

قصه گوی شب یلدائی سردم نشوی
التفاطی به من و حال و هوایم نکنی
♤♤♤

مجال تماشا

مجال تماشا
شاید بهار دیگری از ما خبر نشد
یا بختمان حریف قضا و قدر نشد

قبل از نگاه پنجره ای رو به آفتاب
حتی مجال ثانیه ای مختصر نشد

چشمان قاب گشته به دیوار خشت و گل
شاید به سمت آینه ها دیده ور نشد

ما ساکنان شهرک عشق و ارادتیم
اما دریغ از تو که اینجا گذر نشد

دستانمان به سوی دعا قد کشیده اند
اما به آه سینه ی سوزان اثر نشد

سر می زند به ما غم نادیدنت ولی
حسرت به دل که روز و شبی با تو سر نشد

امروز اگر مجال تماشا نمی دهی
شاید دوباره فرصت روزی دگر نشد

ما بیقرار قول قراری که بسته ایم
تو بی خیال آنچه که گفتی اگر نشد
♤♤♤