تا پهنای دریا
ساحل نشین موج اقیانوس دردم
بازیچه ای از روزگار گرم و سردم

سر در قمار ابر و باران دارم اما
بازنده ی دیرینه ی این تخته نردم

با باد و طوفان همدل و همراهم اما
گمگشته ای از آسمان لاجوردم

هر کس نصیبی می برد از گنج هستی
سهم من این بوده که دنبالت بگردم

سر می گذارم رو دوش صخره اما
از اینهمه سرگشتگی دشتی نکردم

یک قطره از رودم که تا پهنای دریا
پیوسته از آغوش صحرا رهنوردم
♤♤♤