شلختگی بد نیست

شلختگی بد نیست
عبور می کنی و از مرور می ترسم
از انچه کرده به جانم خطور می ترسم

میان فاصله ها هرچه بوده تنهائیست
مرور می کنم و از عبور می ترسم

قدم به جاده نهادی ولی خبر داری؟
بدون همسفر از راه دور می ترسم

نبند بار و بنت را شلختگی بد نیست
خدانکرده از این جمع و جور می ترسم

اگر چه آینه زل می زند به چشمانم
کنار پنجره ای سوت و کور می ترسم

حباب ماهی تنگ بلور دریائی
نگفته ام که من از آب شور می ترسم؟

کنار ساحل دریای اطلسی دیدم
گرفته باله رقصی به تور می ترسم

تو میروی و دلم ناشکیب می ماند
به اسب وحشی موهای بور می ترسم

در آشیانه که برف و تگرگ می بارد
برای چلچله ای ناصبور می ترسم

جهان برای تو دنیای من فدای تو
غم و بهانه ام اصلا به گور...می ترسم

...
اول بهمن
روزی که دیده گشودم ببنمت
افتاده ام به زمین تا بچینمت

تو بهترین گل باغی برای من
من آمدم که فقط بر گزینمت

برویم

برویم
بیا به خاطر باران به آسمان برویم
به سمت عالم بالای بیکران برویم

برای هرچه که خوبست از نگاه آدم ها
برای رویش گندم، برای نان برویم

به پیشگاه پر از لحظه های بیم و امید
نه از برای جهنم، پی جنان برویم

کنار چشمه خورشید خود قدم بزنیم
و در نبودن ابری به سایبان برویم

حضور حضرت جبریل و پیک وحی خدا
که در مقام سروشست و ارمغان برویم

و بعد آنچه شنیدیم در حضور عزراییل
به پای کندن جان های این و آن برویم

اگر که قسمتمان شد میان هودج نور
به آستان رفیع خدایگان برویم

به بی نشانه ترین کهکشان سری بزنیم
به روی منحنی خالی از زمان بریم

به ناله های رعیت اگر امان ندهد
به رسم عرض ارادت به نزد خان برویم

در انتهای سفر بین لحظه های هبوط
به جرم اینهمه مستی دو استکان برویم

کنون که روزی و توفیقمان حواله اوست
به سوی منزل جانانه همچنان برویم
♤♤♤

خاکریز دیگری

خاکریز دیگری
از چه داری با من مسکین ستیز دیگری
می کنی بر چهره اخم تند و تیز دیگری

کل عالم را به تسخیر خودت آورده آی
هر زمان در فکر فتح خاکریز دیگری

با تو هستم ای تمام شاخه ها دیوانه ات
پیله را بشکن برای جست و خیز دیگری

تا که خورشید فروزان را ببینی هر سحر
چاره کن راهی به امید گریز دیگری

شاید اینجا بد نباشد لیک در جایی دگر
شوق پرواز تو را دارد عزیز دیگری

تا به کی در کلبه تنهایی ات قایم شدن
زندگی کن در هوای رستخیز دیگری

من فقط مشتاق پرواز و تماشای توام
با نگاه رقص بال و خُرد و ریز دیگری

تا سراغ از تو بگیرد آسمان خوشدلی
می خرم فردا برایت سینه ریز دیگری

♤♤♤

زخم هزاران بهانه ایم

زخم هزاران بهانه
عطر تو ماند و یاد تو ما را رها نکرد
مهر تو ماند و ماه تو با ما وفا نکرد

همپای برگ زرد خرانیم اگر که باد
از شاخه های باغ بهارت جدا نکرد

از من نپرس آنچه گذشت از سرم ولی
خود دیده ای که عشق تو با ما چها نکرد

گاهی بسوی پنجره ها خیره می شوم
جائی که یک اشاره ای از ماجرا نکرد

چشمت اگر چه دین و دلم را ربوده است
هرگز مرا به شهر صفا پاگشا نکرد

با کوله بار خسته دلی تا کجا روم؟
وقتی به روی شانه غمی بر ملا نکرد

ما وارثان زخم هزاران بهانه ایم
کس درد بی دوای کسی را دوا نکرد

در ازدحام اینهنه تلواسه ی عحیب
بهتر همانکه صحبت چون و چرا نکرد
♤♤♤

ترجمان یک ترانه لری

ترجمان یک ترانه لری
دلم کرده هوای لحظه چابک سواری را
بیا و زینِ نو بگذار اسبانی که داری را

به پا کن گیوه را آماد و همصحت من باش
به همراه عزیزان پیشه کن آئین یاری را

نهادم نعل تازه دست و پای ماده اسبم را
به پشتش وا نهادم زین و برگ نقره کاری را

به روی کره اسب خود تو هم زین نوی بگذار
بتازان چهار نعل و یورتمه این هم قطاری را

نمی دانم چرا آرامشی در دل نمی بینم
نمی فهمم چرا از کف نهادم بردباری را

کلاهت را به سر بگذار و چوقا و دبیتت را
بپوش از شوق و واکن بغض آه بیقراری را

قطارت را حمایل کن تفنگ خویش را بردار
کلاهت روی سر چوقا دبیت یادگاری ...

از آن ترسم که دور از تو بپوسم در میان خود
تو یارم باش شاید جان بگیرم روزگاری را

به خاطر داری آیا هدیه گلهائی که می دادم؟
تو هم در ساحل رودی گل از عطر بهاری را؟

برای اینکه پای من نلغزد، با دو دستانت
تو برمیداشتی از جاده سنگ بیشماری را

به یادت مانده؟ می انداختی ابرو به بالا که
همیشه یاد من باشد از اینکه دوست داری را

به واللهِ که لبخندم بدون تو میسر نیست
دوباره باید از نو طی کنم عهد و قراری را

دمادم خسته جانم سوخته دل ناخوش احوالم
بدون تو نمی خواهم از این پس روزگاری را

شدم دیوانه ی بخت سیاه و نامردای ها
چه می دانم خدا کی میکند پروردگاری را؟

نمی دانم بخندم با غریبی های بخت خود
و یا با شانه های خود نمایم غمگساری را؟

نمی دانی چها از روزگاران می کشد جانم
نمی دانی در آتش اخگر و سوز و شراری را

بگو تا کی به یادت زین کنم اسب حنایی را
بخیزم از سر خواب و ببینم درد و زاری را؟

برگردان فارسی: علی معصومی
شعر لری: ربیع فرهمند
ترانه خوان: آستاره بختیاری
موسیقی و تتظیم:کامبی حهانبخش؛ مجتبی صادقی

ارتفاع پست

ارتفاع پست
تو در خوابی و من دلواپس فردا و فرداها
چه شیرین خفته ای در دامن رویا و رویاها

نفس را در میان سینه گرمت مهیا کن
بخاری بر نمی خیزد از این سرما و سرماها

تبسم کن به غم ها تا بخندانی جهانی را
به جادوی نگاه چهره ی زیبا و زیباها

بیا با هم به دیروزی ترین دیروز برگردیم
که کاری برنمی آید از این حالا و حالاها

سرم در ململ حال و هوای گیج می چرخد
میان اینهمه دلشوره ی اما و اماها

اسیر ساحت آبی ترین چشمان مستت کن
مرا در پهنه ی امواجی از دریا و دریا ها

به سمت ارتفاع پست خورشیدی نمی تابد
که مه ریزست چشم انداز در بالا و بالاها

من از فوج کبوتر های کنج لانه فهمیدم
پرستوئی نمی گیرد سر اینجا و اینجاها
♤♤♤

ای عشق

ای عشق
گفتی که به از باده نابم دهی ای عشق
خون جگر و قلب کبابم دهی ای عشق

آتش بزنی بر همه ی بود و نبودم
شیر و شکر و شهد شرابم دهی ای عشق

در بندم و امید رهایی به سرم نیست
عمری سر دارم که طنابم دهی ای عشق

از اینهمه مجهول و سوالی که نکردم
خود فرض محالیکه جوابم دهی ای عشق

صد طره ای از خوشه ی منظومه رازی
تا بسته به هر حادثه تابم دهی ای عشق

در پهنه ی دریای پر از موج بلایم
تا رقص پریشان حبابم دهی ای عشق

من گرد تو چرخیدم و چرخیدم و آخر
تدبیر تو این شد که شتابم دهی ای عشق
♤♤♤

برای تو

برای تو
درد و دلم برای تو، آهم برای تو
زین پس هرآنچه را که بخواهم برای تو

تقویم سال و ماه منی اختفا چرا؟
روز و شبم، غروب و پگاهم برای تو

لختی قدم بزن به همآوایی دلم
با هر کرشمه غرق نگاهم برای تو

هر حاجتی که از تو گرفتم بهانه بود
دین و دلم، ثواب و گناهم برای تو

صد کوه غم فزوده به غم های سینه ام
شوقی که داده بخت سیاهم برای تو

آخر چگونه ره به مقام تو طی کنم
از ابتدای جاده تباهم برای تو

صد کاروان بهانه دیدارت از من وُ
عمری اگر فتاده به چاهم برای تو

شمعم که سربلند شب آرزو شوم
سوسوکنان اگر که بکاهم برای تو
♤♤♤

شبیه آینه

شبیه آینه
شبیه آینه از انعکاس لبریزی
شعاع روشن سیاره ای دلاویزی

چقدر حوصله داری ستاره زیبا
چقدر با شب تنهائیت گلاویزی؟

غریب و واله و دیوانه وار می چرخی
که از سکوت و سیاهی مگر بپرهیزی

به دشت و کوه و بیابان نظاره گر هستی
کویر خفته شب را شکوه پائیزی

به پلک خسته چشمک زن تو محتاجست
شکوه برکه زمانی که ناز می ریزی؟

اگرچه اول هر گرگ و میش بیداری
همیشه خواب سبک داری و سحر خیزی

پگاه صبح سپید و طلایه هایت کو؟
که محو بغض فرو خورده شباویزی

کجای کار فلک سرد و بیقرارت کرد
کدام نقطه ی جغرافیای مه ریزی؟
♤♤♤

خط بزن

خط بزن
خط بزن اسم مرا از خاطرات خویشتن
زندگی کن بعد از این با اصل و ذات خویشتن

نغمه خود را بساز و بند نجوایی نباش
تو همایون باش و من تُرک بیات خویشتن

جانده عکس مرا در جوهر نقاشی ات
چهره ای دیگر بنا کن با دوات خویشتن

وا نکن بند و بساطت را که من فهمیده ام
آنچه را داری میان سوروسات خویشتن

پاره کن از دفترت دنیای رویای مرا
تا بمانی در جهان بی ثبات خویشتن

مهربانی کن برای هر که یارت می شود
نذر شادی کن هم از شاخ نبات خویشتم

گنج قارونی است در زیبایی لبهای تو
گر بپردازی کسی را از زکات خویشتن

روزگار است و هزاران پرده بازی می کند
تا بگیرد هر کسی حق حیات خویشتن
♤♤♤

چه کنم؟

چه کنم
بعد از تو به سرمای زمستان چه کنم؟
با فال تو و قهوه ی فنجان چه کنم؟

از پنجره ای که محو خندیدن توست
با خاطره های ماه تابان چه کنم؟

ای آهوی دلداده به زیبایی دشت
با زوزه گرگ و باد و بوران چه کنم؟

دلداری خود داده ام از روی فریب
حالا که شدم سر به گریبان چه کنم؟

صد شهر سکوت و انجمادم تو بگو
در خلوت کوچه و خیابان چه کنم؟

گفتی سخن از امید و آینده زنم
باشد... ولی از غم بهاران چه کنم؟

عمرم به هوا لحظه های تو گذشت
با ثانیه های رو به پایان چه کنم
♤♤♤

غصه دیرین

غصه دیرین
دل که بیند، دیده را جای تماشاخانه نیست
عاشقی را نسبتی با عاقل و دیوانه نیست

قوت از گرمای وصل و نور دارد در دلش
ترسی از آتش اگر در سینه پروانه نیست

شهر لیلی تا خیابانی ندارد جز جنون
بهتر از آوارگی در ساحت ویرانه نیست

خانه بر دوشیم و با سیل خروشان می رویم
در دل بی خانمانان حسرت کاشانه نیست

تا که با چشم خماری خواب از سر می رود
ای دل شوریده دیگر حاجت میخانه نیست

نزد ما بنشین که چندی قصه گوی هم شویم
غصه دیرین اولاد بشر افسانه نیست

ای سرشک دیده چندی از سر مژگان ببار
جلگه رخسار ما را غیر از این دُردانه نیست
♤♤♤