جاده حیران

جاده حیران
پیله کن پنجره سمت خیابانت را
تازه کن جلوه خورشید درخشانت را

پرده را پس بزن و با همه زیبائی
ساده کن دیدن گلچهره خندانت را

زنبقی را به سر دوش تو خواهد رویاند
شانه کن خرمن موهای پریشانت را

عاشقی، رهگذر کوچه زیبایی هاست
باده کن مستی انگور دو چشمانت را

بوسه از لعل بدخشان تو چیدن دارد
خنده کن خاطره چاک گریبانت را

نوش جانی که علاج من دیوانه شوی
چاره کن دلشده بی سر و سامانت را

تا بیاندازی ام چاله به چاه دیگری
زنده کن حادثه جاده حیرانت را
♤♤♤

حلق آویز

آویز
محاله پیش تو برگردم ای عشق
به نابودی کشیدی هستی ام را

شراب خون دل دادی که خوردم
به اوج خود رساندی مستی ام را

رفیق جرم تو من بودم اما
نگویی با کسی هم دستی ام را

بکش بالاسر از بالا بلندان
طناب دار اگر می بستیم را

بزن تیپا و حلق آویز خود کن
پر و پرواز و اوج و پستیم را

♤♤♤

که نبود

که نبود
شده ام محو تماشای غروبی که نبود
ساحلی گمشده در قایق چوبی که نبود

مثل امواج رها گشته دریای شمال
تب گرمای پر از هرم جنوبی که نبود

شده ام مثل حبابی که تمنا بکند
چشمه را زیر گل و لای رسوبی که نبود

مثل سنجاقک چسبیده به انگشت خدا
در هوای گل روییده به جوبی که نبود

چه قَدَر خاطر بی حوصله شیون دارد!
به سر وعده همراهی خوبی که نبود

گفته بودم بیایی و مجالی بشود
تا غم و غصه ای از سینه بروبی که نبود
♤♤♤

جمع اضداد

جمع اضداد
مرا از یاد خود بردی تو هم از یاد خواهی شد
به بادم داده ای روزی تو هم بر باد خواهی شد

شکار دانه و دام تو گردیدم، ملالی نیست
تو هم بی شک اسیر پنجه ی صیاد خواهی شد

به هر دستیکه دادی پس بگیری با همان دستت
در این گردونه ی عبرت تو هم استاد خواهی ش

من افتاده را با دیده ی تحقیر خود ننگر
یقین دارم تو هم درگیر این رخداد خواهی شد

بقای شادی و غم را تفاوت های چندان نیست
تو هم روزی خبر از جمع این اضداد خواهی شد

برای ماتم و غمناله ها،خود را مهیا کن
اگر از درد و رنج دشمنانت شاد خواهی شد

لبت غلاب ماهیگیر دریا را اگر نوشد
خبر دار از خطای ماهی آزاد خواهی شد
♤♤♤

نمی دانم

نمی دانم

حبابم روی آب از ساحل و دریا نمی دانم
شدم درگیر امواجی که سر از پا نمی دانم

کسی دارد مرا با خود به هرسو می برد آیا؟
کجا خواهد رسید این راه ناپیدا نمی دانم

نگاهت کردم و نبض غرورم را نسنجیدی
تو هم دیدی مرا در بند خود اما؟، نمی دانم

ندیدم خیری از حال و هوای دل سپردن ها
چرا دلبسته ی مهرت شدم! این را نمی دانم

اگرچه از جنون آباد مرز بی سرانجامم
و راهی جز مسیر خانه ی لیلی نمی دانم

دلم را پس بده ای رفته از یادت وفاداری
من از قانون سرخ جنگل اینجا نمی دانم

به هر عهدیکه بستم جز پشیمانی نشد حاصل
تو روی اعتمادت مانده ای گویا؟! نمی دانم
♤♤♤

رمضان

رمضان
بزم مهمانی ماه رمضان بود و گذشت
جلوگاه کرم جان جهان بود و گذشت

مَثَل صبح قریبی که بلندای شبش
تا طلوع سحر و بانگ اذان بود و گذشت

عطش سینه دلدادگی و دلشدگی
برکت نان و کمی آب روان بود و گذشت

مثل پرواز پری در تپش ثانیه ها
در هوا خواهی اوج طیران بود و گذشت

در عبور از گذر کوچه ی همراهی ها
همه بود و نبود چمدان بود و گذشت

تا به خاطر بسپارد به کجا باید رفت
دل شیدا مرا خط و نشان بود و گذشت

فرصتی را که از این قصه به خاطر دارم
عکسی از آینه و آب روان بود و گذشت

♤♤♤

شادی

شادی
دوباره سر به سرم می گذاری و شادی
به شهد و سرخی سیب و اناری و شادی

مرا که گم شده ام در نگاه چشمانت
میان مشت خودت می فشاری و شادی

به پای یک یک آمال و آرزو هایم
بنای غصه و غم می شماری و شادی

به روی هق هق لرزان شانه های خود
سری به غیر سر من نداری و شادی

رها نگشته ام از آب و دانه و دامت
به پنجه هوسم می سپاری و شادی

گرفته ای پر پرواز و آسمانم را
به میله قفسم می سپاری او شادی

اگر به بوی گلت کج نکرده بودم راه
مرا به اینهمه ماتم چکاری و شادی؟!

♤♤♤

نزن

نزن
مرهمی با خود نداری لاف درمانی نزن
بی وفایی پیشه داری حرف پیمانی نزن

خانه ات آباد اگر سامان گرفتی در دلی
آتشی در تار و پود نابسامانی نزن

رهرو راه بلا باش و قدم در جاده نه
تا سرآغازی نداری حرف پایانی نزن

یا بیان کن قصه حال و هوای عشق را
یا سخن از ماجرایی که نمی دانی نزن

زندگی بازیچه می گیرد تمام خلق را
عمر غارت رفتگان را حرف تاوانی نزن

سال های سال در بند خزان جامانده ام
نو بهاری نیستی دم از زمستانی نزن

ساز بدنامی کجا و نای خوشنامی کجا
نغمه سازِ هرچه هستی انگ بهتانی نزن
♤♤♤


شهرآشوب

شهر آشوب
من به آن تندیس زیبائی نظر دارم هنوز
با تو صدها آرزو را زیر سر دارم هنوز

وسعت دید مرا گویا دوچندان می کند
تا به شوق قد ‌و بالای تو بر دارم هنوز

کی بگیرم مهلتی از لحظه های زندگی
با دل دیوانه ام اما اگر دارم هنوز

از همان روزی که دادی وعده دیدار را
تا بیایی دیدگانم را به در دارم هنوز

لابه لای شاخه های عاشق فصل بهار
در تن فرسوده ام زخم تبر دارم هنوز

تلخی ایام و درد شوکرانم را چه غم
منکه از شهد لبت شیر شکر دارم هنوز

در میان کوله بارم سنگ ناکامی نریز
تا مگر بر شانه های خویش بردارم هنوز

یکنفر آسوده از دست تو شهرآشوب کو
از تو ای دردانه خوبان خبر دارم هنوز

شق القمر

شق القمر
زیر لبت به وقت دعای سحر چه بود
در لحظه های خلوت اهل نظر چه بود

صد بیکران ستاره در آغوش آسمان
از گوشه نگاه دو چشمان تر چه بود

از جای خود خزید و کمر بند را گرفت
حال و هوای امشب قلاب در چه بود

شب زنده دار آینه عشق سرمدی
در سجده نماز تو شق القمر چه بود

گلنغمه اذان تو یک جور دیگر است
بین تو و طلوع سحرگه مگر چه بود

بعد از سکوت زمزمه ی جاودانی ات
محراب خوگرفته به خون جگر چه بود

فحوای ناله های تو در چاه بی کسی
با خفتگان بی خبر کور و کر چه بود

♤♤♤

ناز آفرین

ناز افرین
تمام عمر خود گشتم به دنبال مجالی که
رها گردم مگر یکدم از این قال و مقالی که

پس از عمری عطش در این کویرستان بیحاصل
بنوشم جرعه ای از چشمه ساران زلالی که

مرا امیدوار فرصت فردای خود سازد
به فصل بارشی با نم نم ابر بهاری که

بیابان در بیابان رنگ و روی تازه ای گیرد
از انفاس مسیحای گل نیکو خصالی که

به رسم مژدگانی اورد پیغام باران را
و همپای سحرگاهان به تار و پود شالی که

به رقص ریشه های بیقرارش قصه ها دارد
و من دیوانه ای از گوشه چشم غزلی که

صدایش غصه را از خاطر پژمرده می شوید
همان دردانه ی ناز افرین این حوالی که

نگاهم کرد و من گفتم که ای رویای دیرینم
خودت زیبا ترین آئینه ی جاه و جمالی که
♤♤♤

غروب خسته

غروب خسته
برای اینکه نگیرد کسی نشانم را
نگو به خاطره ها قصه ی نهانم را

خزان نیامده با شاخه ها تبانی کن
بدست شعله بده باغ و آشیانم را

به لال بودن من اکتفا نکن هرگز
ببُر به تیغ ندامت سر زبانم را

من از قبیله دردم خودت که مبدانی
شنیده ای ره و آئین و داستانم را

اگر به سوز دلم شک نمی کنی گاهی
به گل بگیر همیشه در دهانم را

کنون که متهم اول توام ای عشق
بکش به تیر ملامت تمام جانم را

به یاد وعده فردای بی سرانجامت
غروب خسته بکش رنگ آسمانم را
♤♤♤

نشد

نشد
گفتم همیشه پیش تو باشم ولی نشد
در گوشه ای به قلب تو جا شم ولی نشد

رفتم که بعد از اینهمه غم، در کنار تو
از گیرودار غصه رها شم ولی نشد

گفثی که میرسی و مرا مژده ای می دهی
تا بی خیال چون و چرا شم ولی نشد

افتاده ام اگرچه که از پا به گوش خود
گفتم دوباره دست به عصاشم ولی نشد

میشد دوباره حال و هواپی عوض کنم
بلکه مقیم شهر شما شم ولی نشد

درد مرا که نزد طبیب تو گفته اند
میشد دوباره دار و و دوا شم ولی نشد

من جرعه نوش عشق تو هستم که سالها
می شد بدون درد و بلا شم ولی نشد
♤♤♤

نقشه می کشم

نقشه می کشم
باید بهانه کنم دیدن تو را
همراه چلچله گل چیدن تو را

در لابلای تماشای لاله ها
ناز و ادا و خرامیدن تو را

شاید نشانه کنم بار دیگری
از هرچه خاطره خندیدن تو را

با گوشه های نگاهیکه میکنی
از پشت پنجره تابیدن تو را

گاهی برای خودم نقشه میکشم
از آب و آینه دزدیدن تو را

یابم از اینهمه زیبایی جهان
دست خدا و تراشیدن تو را
♤♤♤

خط معیار

خط معیار
کاش چشمم شب دیدار تو بیدار نبود
کاش از چشم تو هم آنهمه اصرار نبود

از پس آینه آن شب که نگاهم کردی
کاش لبخند فریبانه به رخسار نبود

خواب آن خلسه دیرینه نمی دانم که
از چه با طالع آشفته ی ما یار نبود

چین پیراهن گلدار تنت می لغزاند
صفحات گسلی را که پدیدار نبود

مثل یک زلزله تا عمق تنم فاجعه شد
به سرم غیر غم عشق تو آوار نبود

بعد هر حادثه باید که مکافات شود
هر که پاپند حریم خط معیار نبود

پلک بر هم زده و غرق گناهم کردی
آنچه از کافر ابروی تو انکار نبود
♤♤♤

فایل صوتی 👇

https://imgurl.ir/uploads/o01114__.mp3

بی بهانه

بی بهانه
مبهوت نقش آینه ی صادق تو ام
دلبسته ی مرام تو و منطق تو ام

عذرای دلفریب سر پر بهانه ام
مجنون تر از همیشه منم، وامق تو ام

حالا که دل به پهنه دریا سپرده ام
در گیرودار معجزه ی قایق تو ام

حرفی بزن که موجب آرامشم شوی
چیزی به من بگو من اگر لایق تو ام

گفتی دلیل اینهمه مشتاقیم چه بود
اینکه چه کرده ایکه چنین شایق تو ام

من پاسخی برای سوالت نیافتم
وقتی که بی بهانه فقط عاشق توام
♤♤♤

که نیستی

که نیستی
ما را چه با حضور بهاری که نیستی
با آب رنگ و نقش و نگاری که نیستی

از رقص بال شاپرک و عطر زندگی
تا کوچه های شهر و دیاری که نیستی

ما را چه با سرور و حضور و ترانه ها
در وعده گاه قول و قراری که نیستی

غیر از کویر خسته بیچارگی چه بود
در واحه های پشت حصاری که نیستی

غیر از هرای ممتد سوتی چه بوده است
در کوپه های سرد قطاری که نیستی

باد است و بیم پیکر و فوج کلاغ ها
با لحظه های مانده به داری که نیستی

دنیا پر از نشانه تشویش زندگی است
در بامداد چشم خماری که نیستی
♤♤♤

فایل صوتی 👇

https://imgurl.ir/uploads/n299048__.mp3

شعر غمگین خراسان

شعر غمگین خراسانم
به درمانم چه میکوشی که نایی نیست در جانم
به دنبالم چه می آئی که من از خود گریزانم

نمی خوانی مگر در چشم هایم انچه هستی را
نمی بینی مگر تلواسه را در کفر و ایمانم

کویری در تب و تابم که با شن های سرگردان
دمادم لحظه های خویش را درگیر طوفانم

برو ای رفته بر عمق وجودم شوخ چشمانت
ببین ای مانده در سرخ انارت خون دستانم

تو از فصل بهاری صد گلستان پیش رو داری
من از فصل خزان بازیچه زخم زمستانم

تو همآوای دشتسان و آواهای شیرازی
من از گلنغمه های شعر غمگین خراسانم

مرا با حال بگذار تا پیش خودم باشم
چه گویم قصه خود را که میدانی و میدانم
♤♤♤

حس کن

حس کن
کنار لاله ی زیبا! بهار را حس کن
در اشتیاق شکفتن قرار را حس کن

به قطره های تبآلود ژاله و باران
پیام زمزمه ی آبشار را حس کن

کشیده سر به فلک نغمه شباویزی
سرود ناله شبزنده دار را حس کن

به زیر زخم سرانگشت بیقراری ها
بهانه های بیات دوتار را حس کن

بجای اینهمه تشویش نارسیدن ها
دوخط ممتد ریل قطار را حس کن

به بامداد دمیدن بیا و با خورشید
نگاه پنجره ی انتظار را حس کن

به طره های بلند تو دست ما نرسید
غرور شاخه سیب و انار را حس کن

برای اینکه بدانی چه می شود بی تو
سکوت لحظه سرد قمار را حس کن

♤♤♤

بسازد

بسازد
دعا کردم جهان با تو بسازد
خدای مهربان با تو بسازد

بهاری باشی و بی غم بمانی
گل و رنگین کمان با تو بسازد

بهاران تا بهاران زندگی را
زمستان و خزان با تو بسازد

به هرجا میروی سرزنده باشی
زمانه همچنان با تو بسازد

بساط رزق و روزی جور باشد
همیشه آب و نان با تو بسازد

میان حنکل و دشت و بیابان
هوای آشیان با تو بسازد

برای بال پرواز بلندت
فضای آسمان با تو بسازد

♤♤♤