یلدا

یلدا
چله در چله گذشتیم و زمستان آمد
کرسی و آتش و آئین نیاکان آمد

چشمه در چشمه به پاخاسته زیبائی ها
نوبت یخ زدن دشت و بیابان آمد

زندگی خاطره ای بود که در پرده عشق
با تو آغاز نمودیم و به اکران آمد

قصه غصه بی مهری دنیا طی شد
آنچه غم بود کنار تو به پایان آمد

شاخه در شاخه هر بیشه بلور آجین شد
جلوه ی پرتو خورشید درخشان آمد

پدر از پشت در خانه صدا کرد مرا
مادرم خنده به لب گفت که مهمان امد

شب یلدایی مان را به تماشا ببرید
غزل و نغمه و امید به میدان آمد
♤♤♤

شب  پرسه

شب پرسه

یک بار دیگر رسیدی یلداتر از شعر باران
همراه برف سپیدی با فصل سرد زمستان

در انجمادی دوباره آتش نهادی که شاید
سرگرم مهر تو باشد نجوای هر باد و طوفان

صد اختر آسمان از شهلای چشم تو بارید
تا از نگاهت بریزد آهوی دشت و بیابان

با هرم دستان گرمت عطر محبت فشاندی
تا پر شود از هوایت شب پرسه های خیابان

مدیون سیب و انارت لبهای سرخ غزلخوان
تصویر رخسار ماهت آویزه ی شبچراغان

بگذار یک شب بمانم در سایه سار خیالت
مهمان بزم تو باشم ای کاکل عنبر افشان

♤♤♤

پروا نکن

پروا نکن
دنیا پر از خوب و بد و اما اگر هاست
نقش پرند شعله ای از خشک و تر هاست

دنیا پر از درد و بلای عیش و نوش است
آغشته ای از شوکران و نیشکر هاست

اینجا اقامت مهلت و اندازه دارد
آوارگاهی پیش پای در به در هاست

گاهی مکافات است و گاهی دل سپردن
دارلنجنون و حجره ی اهل نظر هاست

پروا نکن پر وا کن و پروانگی کن
این پیله جای مردن بی بال و پرهاست

♤♤♤

شراب شیدائی

شراب شیدائی
بریز جرعه ای از شهد شوکرانت را
بپاش روی سرم عطر سایبانت را

بنوش با دل تنگم شراب شیدایی
بخوان برای خودم شرح داستانت را

تو از قبیله دریا و ابر و بارانی
ببار روی تنم طعم آسمانت را

بخوان ترانه ی ایام آشنائی را
بده دوباره به من دست مهربانت را

مرا روانه منظومه های چشمت کن
که غرق بوسه کنم چهره جوانت را
♤♤♤

مجارستان لب های تو

مجارستان لب های تو

تو برمی گردی و حال دلم را خوب خواهی کرد
تمام لحظه ها را غرق در آشوب خواهی کرد

طلای کاکلت را دست باد هرزه خواهی داد
بیابان در بیابان غصه را جاروب خواهی کرد.

تمام خوشه های دشت گندمزار می دانند
هوای نان گرم و یاد خرمن کوب خواهی کرد

گواهی می دهد قلبم که بین خوب و بدهایت
مرا از دوستان حضرتت محسوب خواهی کرد

اگر چه مثل پامیری که سرد از دست دنیایی
هوای چشمه های حوضه دانوب خواهی کرد

سکاها با صدای پای تو بیدار خواهند شد
اروپا را اسیر مریم محبوب خواهی کرد

مجارستان لب های تو را بوسم که می گفتی
مرا فرمانروای حسرتت منصوب خواهی کرد
♤♤♤

فایل صوتی

https://imgurl.ir/uploads/u5243____.mp3

نصیبم کرد

نصیبم کرد
قرار از دل گرفت و بیقراری را نصیبم کرد
شب و هذیانی و چشم انتظاری را نصیبم کرد

اگرچه خوشه خوشه یاسمن بر شانه میریزد
پر از اندوه و حسرت کوله باری را نصیبم کرد

خدا عزت دهد چشمان مست ناز داری که
شرار از شوکران پر عیاری را نصیبم کرد

به پشت پلک هایش مهره مار است می دانم
که با افسونگری هایش خماری را نصیبم کرد

خدای معبد چشمان هندوی پر از خوابش
مرادم را نداد و سهم خواری را نصیبم کرد

صبوری کردم اما صبر هم اندازه ای دارد!
نشد درمان درد و زخم کاری را نصیبم کرد

تمام هستی ام را خاک راهش کرده ام اما
نمی دانی چه روز و روزگاری را نصیبم کرد
♤♤♤

نوبت پرواز

نوبت پرواز
هوای پنجره ها باز می شود روزی
نگاه آینه ها ناز می شود روزی

به شوق اینکه بیایی تمام احساسم
به اشتیاق تو ابراز می شود روزی

صفای باغ پر از خوشه های انگورت
شراب خللر شیراز می شود روزی

دلیکه شب نرسیده ستاره می چیند
مقیم باور اعجاز می شود روزی

به شوق فصل بهار و ترانه و باران
سرود چلچله آغاز می شود روزی

قفس نشانه مرغان ارزومند است
اگرچه نوبت پرواز می شود روزی

مرا بخوان به غزل های دفتر شعرم
برای خاطره دمساز می شود روزی
♤♤♤

بادام تلخ

بادام تلخ
پیش چشمانم بمان ای پازن دشت خیال
گرمی هرم جنوب و سبزی دشت شمال

بامداد و رقص پای تو قیامت می کند
بین مرزنگوش ها و لاله های بی زوال

رنگ چشمان تو را پیوسته هورا می کشد
صفحه جامانده از تقویم روز و ماه و سال

ای تب آغوش تو آغشته ی بادام تلخ
نقش هر پیراهنت حال و هوای سیب کال

میوه ی باغ کدامین روستای سرحدی
ای تمنایت حرام و ای تماشایت حلال

این تو بودی که به یاد من غزل انداختی
این تو بودی که مرا دادی به کوچیدن مجال

کاش می دانستم از اوضاع نافرجام ایل
کاش می دادی خبر از آرزوهای محال

♤♤♤

گذشت

گذشت
پیمان گسست و از سر پیمانه ها گذشت
دکان نبست و از دُر دردانه ها گذشت

از جرعه های تلخ شراب و شرر چشید
لیوان شکست و از در میخانه ها گذشت

در کورسوی روشنی از شمع نیمه جان
چندان نشست و از پر پروانه ها گذشت

مانند فرد جن زده از پیش این همه
شیطان پرست و مظهر دیوانه ها گذشت

ابرو به هم کشید و جهان را نظاره کرد
رقصان و مست و از شر افسانه ها گذشت

غزلی با ۴ قافیه

♤♤♤

کوچه های بارانی

کوچه های بارانی

عبور می کنم از کوچه های بارانی
به یاد لحظه شب پرسه های گیلانی

نسیم و موج پریشان و ساحل دریا
چه خاطرات قشنگی خودت که می دانی

به چین دامنت آهسته باد می پیچید
تو در تدارک اینکه مرا بپیچانی

دلم قیامتی از شعله های آتش بود
که بی دلیل خودت را زدی به نادانی

تمام مرز تنم غرق اشتیاقت بود
ولی تو فکر دمی که مرا بخیسانی

چه شد نیامدی و خاطرات شیرینت
سرک کشیده دوباره میان هذیانی؟

اگرچه نام و نشانم نمانده در یادت
به شهر خاطره هایم بیا به مهمانی

چه جای حادثه باید گره گشا گردد؟
بهارِ رفته کجا و شب زمستانی

هوای شرجی چشم مرا نمی فهمد
چراغ یخزده در پیچ هر خیابانی

بریز غمزه یه حسن ختام هر شعری
که قند مطلع بیت و ردیف پایانی

♤♤♤

خواعم شد

خواهم شد
شاهد آینه و صبح و سحر خواهم شد
خاکی از رهگذر اهل نظر خواهم شد

تو که باشی همه جا مقصد زیبائیهاست
با تو مشتاق ترین مرد سفر خواهم شد

چه کسی گفته بدون سر همراهی تو
واقف از کوچه ی اما و اگر خواهم شد

تو نباشی همه ی ثانیه ها بی تابم
مثل هر خاطره رفته هدر خواهم شد

ای بهار اینهمه زیبایی و می دانی که
به مسیحای دمت از تو خبر خواهم شد

چشمه در چشمه پر از لحظه همراهی تو
ذره در ذره پر از دُرّ و گهر خواهم شد

باش ای برکت کوتاهی این عمر که من
بی تو درگیر مکافات ضرر خواهم شد

ناز چشمان و تماشای تو دیدن دارد
با تو سیتی زن دنیای دگر خواهم شد

♤♤♤

این گردش پرگار

این گردش پرگار
مجازاتم نکن من پیکری جامانده بر دارم
نخواه از من که سر از سایه این دار بردارم

نلرزان برگ برگ دفتر پائیز عمرم را
که از رقص دمادم در خزان آباد سرشارم

مترسک وار می پیچد به هر سو آستینهایم
و من بازیگر این گردش پرگار تبدارم

رهایم کن که با هر قطره باران شاهدم باشد
نگاه ترد ساق نرگسی از پشت دیوارم

از آنروزی که یاحق گفتنم را کفر سنجیدی
سکوت شهر تنها مانده در بیهوده بازارم

مرا بگذار با حال خودم این بهترین کار است
تو سرگرم خدایانی و من لبریز انکارم

بگو جرم مرا به هر که می خواهی و رسوا کن
بکش عکس مرا اصلا بزن بر روی دیوارم

من از همسایگان فصل بی همتای پائیزم
من از سرشاخه های نازک و عریان خبر دارم

ناز شست

ناز شست
تماشایم کن و چشمان مستت را نگیر از من
تب حال و هوای بند و بستت را نگیر از من

قرارم را گرفتی بر سر قول و قرار اما
لب عناب سرخ می پرستت را نگیر از من

از این پس سر به بازوی تو خواهم داد اما تو
مرا با دیگران نسپار و دستت را نگیر از من

سر مویی به غیر از طره زلفت نمی جویم
همین سررشته های ناگسستت را نگیر از من

کنونکه غیر مژگان سیاهت پیش رویم نیست
سر پیکان تیز ناز شستت نگیر از من

♤♤♤