بهت خیابان
صد جهان واهمه دارم که صدایم نکنی
زیر لب زمزمه ی مهر و وفایم نکنی

تا سر چشمه خورشید درخشان نبری
از خودم این من بیگانه جدایم نکنی

با نگاهی به تماشاگه رازم نبری
خارج از دایره رنج و بلایم نکنی

عالمی دلهره دارم که مبادا سحری
بعد هر نغمه شوریده هجایم نکنی

بروی دل بسپاری به تماشای بهار
قصه ای از گل و پروانه برایم نکنی

من بی حوصله با بهت خیابان چه کنم
اگر از این غم وامانده رهایم نکنی

قصه گوی شب یلدائی سردم نشوی
التفاطی به من و حال و هوایم نکنی
♤♤♤