ساعت خواب
ساعت خواب
خون دلست و جوهر اشک زلال ها
جانمایه های مزرعه ماه و سال ها
دیگر چه گویمت که تو آگاهی از دلم
از قصه ی نگفته و قال و مقال ها
گفتی که می رهانیم از دست روزگار
در آسمان آبی خوش پرّ و بال ها
از غم رها نکردی و افزون به غم شدی
ممنونم از تو در پی وزر و وبال ها
چیزی نمانده از طلب شادمانگی
نازم به غصه های دل بی زوال ها
پلکی زدی و ساعت خوابت فرا رسبد
تا کی به چشم مست تو آید مجال ها
جاماندگان تشنه لب باده توایم
چون کوزه شکسته به لای سفال ها
♤♤♤
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۹/۰۸ ساعت 12:10 توسط علی معصومی
|