همه هیچم
شب بود و هواخواهیت ای ماه نبودی
من غرق فریبائی تو... آه نبودی

چیزی من از این واهمه در یاد ندارم
جز اینکه در آن لحظه کوتاه نبودی

من بودم و یک مرحله تا مرز نبودن
آنجا که زمین خوردم و همراه نبودی

فهمیدم اگر بی تو بمانم همه هیچم
وامانده به هر حادثه هرگاه نبودی

نور سحر و پرتو امید کجا داشت !
تا شاهد این خیمه و خرگاه نبودی ؟

کو اینهمه بازار و تماشا و خریدار؟!
روزی تو اگر بر سر آن چاه نبودی

برگرد و بیا از غم دیرین برهانم
ای دلبر جانانه تو خودخواه نبودی


♤♤♤