با کیش هندوها
می خوانمت با نغمه ی زیبای کوکوها

می گیرمت در تنگی گرمای بازوها

تا امتداد روشنای صبح فردایت

می سوزم از اندیشه شبهای سوسوها

افتاده ام در ازدحام جمع سوسوها

فرقی ندارد در کجای ماجرا باشم

می گردمت هر لحظه با فوج پرستوها

می چینم از هر دانه ی انگور چشمانت

می میرم از مژگان مست و تیغ ابروها

وقتی که آب چشمه عطر پونه می گیرد

می بینمت در بی کران دشت آهوها

حالا که با زمزم گناهم را نمی شوئی

آتش بزن بر پیکرم با کیش هندوها

گفتی حجامت می کنی رگ های سردم را

گفتی رهایم می کنی از این هیاهو ها
✍️علی معصومی