آیا هست؟

آیا هست

اگر صد منزل از پایِ تو تا چشمِ دلم راه است
اگر در هر وَجب از جاده هایم ظلمت و چاه است

بلندایِ نگاهِ پُر غرورت را که می بینم
و دستانم که از رخساره ی سیبِ تو کوتاه است...

چنان در جای جایِ سینه کوران می کند عشقت
که با من هر کجا که می روم یادِ تو همراه است!

چه باید کرد اگر با هر نفس طی می شود عمرم؟
چه باید گفت اگر مهرِ حضورت گاه و بی گاه است؟

من آن ویرانه ای هستم که در تاریکیِ شب ها
پر از نجوایِ زیبایِ سکوت و پرتوِ ماه است

تو غرقِ روشنائی،... پا به پایِ نورِ خورشیدی
و اما من! ... که در ژَرفایِ جانم حسرت و آه است

به فریادِ دلم کی می رسی؟ ای برده از یادم!
عبور از کوچه هایِ بی تو بودن سخت و جانکاه است

مجالی مانده آیا تا تماشایی ترین صبح ات
امیدِ فرصتِ دیدارمان یک روز، آیا هست؟!

بیشتر

بیشتر

عالمی دلداده و... چشم انتظارش بیشتر
رویِ هر قول و قراری... بیقرارش بیشتر

بینِ هر جمعیتی ناز آفرینی می کند
در میانِ عاشقانِ بی شمارش بیشتر

آفتابی که به هرجا پرتوافشانی کند
دوستدارانش فراوان و دُچارش بیشتر

خلسه ی مستانگی آسان نمی گیرد به کس
باده گیراتر که شد، دَردِ خًمارش بیشتر

دور و نزدیکی ندارد هُرمِ سوزانِ جنون
می گدازد شعله اما در کنارش بیشتر

باغبان زیر لبش آهسته نجوا کرد و گفت
گل اگر خوشرنگ و روتر نیش خارش بیشتر

خاک باران خورده شهری را معطر میکند
هر زمستان و خزان فصل بهارش بیشتر

علی معصومی