ایماج ها
ایماج ها
پّنجه می سایم به ساحل بر سرِ اَمواج ها
میگذارم پا به رویِ صَخره ی تاراج ها
همسفر با باد و باران، رَعد و طوفان میشوم
تا بگیرم دادِ دل از پهنه ی آماج ها
ای نگاهت غرقِ در آئینه های همدلی
ای شُکوهت آفتابِ جلوه ی مِعراج ها
معنیِ سرخِ شَفق دارد لبِ پُرخنده ات
اقتدا کن بر تنِ جامانده ی حَلاجها
این منم، در انتهایِ فصلِ بی برگِ خزان
با مَتَرسَک هایِ عریانِ پس از تاراجها
می سرایم هق هقِ بغضِ گلویِ خویش را
چون کلاغی از بلندایِ سکوتِ کاج ها
مانده در قاموسِ مُژگانت نگاهِ سردمان
رفته در شرح و بیانت نایِ استنتاج ها
آنقدر خوبی که با نامت حسودی می کنند
واژه ها، آرایه ها، ناگفته ها... ایماج ها
✍️علی معصومی
+ نوشته شده در ۱۴۰۵/۰۴/۳۱ ساعت 9:57 توسط علی معصومی
|