رفتم
رفتم
تا آن که نمانم وسط چون و چرایت
رفتم که نگیرد خبرم حال و هوایت
من کفتر جلد قفس و دام که بودم!
تا دل نسپارم لب بام دو هوایت ؟
رفتم که نماند اثر از خاطره هایم
یا آن که نباشم غم بیهوده برایت
هر لحظه بمانی که نظر کرده مهری
مستانه تر از رقص پر شال رهایت
من ماندم و دلبستگی سوز و شرارم
تو ماندی و پروانگی و ناز و ادایت
ای داده به بادم که به یادم نسپاری
هرگز نرود از دلم آهنگ و نوایت
باشد که به مقصد برسانی دل خود را
تا طی شود این جاده افتاده به پایت
زین پس همه در گستره مهر و وفا باش
در ساحت روز و شب الطاف خدایت
♤♤♤
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۵/۰۴ ساعت 6:1 توسط علی معصومی
|