رفتم
تا آن که نمانم وسط چون و چرایت
رفتم که نگیرد خبرم حال و هوایت

من کفتر جلد قفس و دام که بودم!
تا دل نسپارم لب بام دو هوایت ؟

رفتم که نماند اثر از خاطره هایم
یا آن که نباشم غم بیهوده برایت

هر لحظه بمانی که نظر کرده مهری
مستانه تر از رقص پر شال رهایت

من ماندم و دلبستگی سوز و شرارم
تو ماندی و پروانگی و ناز و ادایت

ای داده به بادم که به یادم نسپاری
هرگز نرود از دلم آهنگ و نوایت

باشد که به مقصد برسانی دل خود را
تا طی شود این جاده افتاده به پایت

زین پس همه در گستره مهر و وفا باش
در ساحت روز و شب الطاف خدایت
♤♤♤