به هم می آیند
به هم می آیند
چقدر زلف تو و شانه به هم می آیند
نرگس و غمزه مستانه به هم می آیند
رشته در رشته موهای تو دامند ولی
چقدر خال لب و دانه به هم می آیند
رقص گیسو تو و باد سحرگاه بهار
این دوتا زنگی دیوانه به هم می آیند
گرچه آویزه گوش تو نشد مهر و وفا
از بناگوش تو تا چانه به هم می آیند
گاهگاهی که نگاهی کنی از گوشه چشم
ساقی و شاهد و پیمانه به هم می آیند
روی زیبای تو و سینه پر حسرت من
ماهتاب و دل ویرانه به هم می آیند
تو که باشی و غم از عالم آدم ببری
معبد و کعبه و بتخانه به هم می آیند
شبچراغی که به دور سر تو می گردم
خرمن شعله و پروانه به هم می آیند
هر زمانی که به آتش بکشی شهری را
کوچه و برزن و کاشانه به هم می آیند
من گرفتار تو و تو همه در بی خبری
شرح این قصه و افسانه به هم می آیند
♤♤♤
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۴/۰۴ ساعت 16:7 توسط علی معصومی
|