مجال شادی
مجال شادی
شبیکه از تو در آن قصه شهرزادی نیست
طلوع پرتو خورشید و بامدادی نیست
برای بوسه به مهتاب چهره ی نازت
اگر که جان طلبی صحبت زیادی نیست
درون سینه مایی همیشه در همه حال
بدون یاد تو ما را مجال شادی نیست
اگر برای تو ای یار نازدانه نبود
زمانه غیر پر کاه و رقص بادی نیست
چه لحظه ها که گذشتند و یادت افتادم
تو را اگر چه از ایام رفته یادی نیست
توئی که توشه راهم شدی برای سفر
که جز هوای تو توجیه و اجتهادی نیست
و گرنه ما به کجا و مسیر جاده کجا؟!
میان همسفرانی که اعتمادی نیست
♤♤♤
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۵/۳۰ ساعت 4:30 توسط علی معصومی
|