نو روز

نوروز

برخیز با باد سحر همراه باشیم
از عطر گل بوی چمن آگاه باشیم

پرگشته حجم کوچه از بوی اقاقی
تا شاهد این لحظه خودخواه باشیم

وقتی جهان سردرگم خط عبورست
بهتر که ما هم عابری گمراه باشیم

ما که اسیر پنجه های روزگاریم
دیوانه این خلسه کوتاه باشیم

حال و هوای سبز نوروز است برخیز
چندی مقیم صحن این درگاه باشیم

با اختران آسمان مهربانی
آوازه خوان آفتاب و ماه باشیم

♤♤♤

همیشه در جریانی

همیشه در جریانی

بهار پشت در است و دلم به دنبالت
بیا که از تو بپرسم دوباره احوالت

فدای تو بشوم، حال ما چه میپرسی
که مانده در طلب اشتیاق هر سالت

دوباره خاطره سبزه و گل و باران
نسیم صبح پگاه و شکوفه شالت

بگیر دست مرا ای طراوت هستی
در انحنای تبآلوده ی پر و بالت

نمی رود به تماشای خرمن گل ها
مرید دانه و دام و اسیر تک خالت

نگاه کفتر جلدی به کوهساران گفت:
که داده بال و پرم را به پنجه دالت؟

همیشه در جریانی به رگ رگ جانم
دوباره در شریان شو به عشق سیّالت

♤♤♤

عاقل باش

عاقل باش

کنار هر که می گردی رفیق و یار و یکدل باش
چنان آئینه ای در پیش چشمان مقابل باش

جهان جای مکافات فریب و مکر و تزویر است
تو هم یک صحفه ای از دفتر حل المسائل باش

نکردی باخودت تدبیر آرام و قرارت را ؟
به تو تا کی بگویم ؟ ای دل دیوانه عاقل باش !

میان پهنه امواجی از دریا چه می خواهی ؟
کمی هم وامدار آفتاب سمت ساحل باش

شکایت می کنی از بی وفائی ها ولی ای جان
درون خویشتن در جستجوی این دلایل باش

شرنگ عاشقی غیر از تمنای حقیقت نیست
مهیای شراب تلخ این زهر هلاهل باش

شبی در پرنیان آرزو با چشم تر گفتم
برای دیدن چشمان آن دُردانه قابل باش

♤♤♤

نبض اشتیاق

نبض اشتیاق

چندی ترانه می شوم و دم نمی زنم
حرف از وجود عالم و آدم نمی زنم

این خلسه را که حاصل ایام باور است
با خاطرات غیر تو بر هم نمی زنم

وقتی تمام پنجره ها سمت آرزوست
سنگی به سینه از سر ماتم نمی زنم

گاهی که رعشه می زنی ام با نبودت
حرف نگفته ای به خودم هم نمی زنم

خط گسل به مرز جنونم کشده است
دم از طلوع زلزله ی بم نمی زنم

وقتی خراب دیده سیلابی خود ام
خود را به آب چشمه زمزم نمی زنم

تا در رگ حیات دلم لانه کرده ای
جز نبض اشتیاق دمادم نمی زنم

♤♤♤

مسیر جاده

مسیر جاده

به دوش خسته ام بگذار سر را
بخوان با من تب و تابی دگر را

تو خوبی مثل باران بهاری
که می فهمد غم گل های تر را

شکوفا می کند سرشاخه ها را
مداوا می کند زخم تبر را

نگارا! در حضور ماه تابان
به رسم خود مهیا کن سحر را

بیا تا در سکوت شب بخوانیم
سرود سینه ی اهل نظر را

بپچانیم با خود بار دیگر
تمام هرچه اما و اگر را

چه ایامی به پشت سر نهادیم!
چه شب هایی پر از خون جگر را

مسیر جاده را داند زمانی
که می بندد کسی بار سفر را

♤♤♤

شیرین بیان

شیرین بیان

نازم غم تو را که دلم را امان نداد
غارت نمود و برد و رهی را نشان نداد

حال و هوای باغ تبآلوده ات عزیز!
جز حسرتی که مانده به دل جاودان، نداد

شهلای مست غرق شراب بهانه ات
کامی به غیر جرعه ای از شوکران نداد

قول و قرار اگرچه به فردا گذاشتی
کاری نکرد و روز خوشی ارمغان نداد

ما نقد عمر مانده، به سودا نهاده ایم
عشقت به غیر دغدغه از این دکان نداد

هر برکتی که می رسد از ابر نوبهار
باران به جام خسته دلان رایگان نداد

ما کشتگان مهر تو هستیم و غمزه ای
یک گوشه از نگاه تو شیرین بیان، نداد

♤♤♤

طراوت باران (میلاد منجی عالم بشریت)

طراوت باران
(میلاد منجی عالم بشریت )

تو می رسی و جهان را قرار خواهی داد
به دشت و کوه و بیابان بهار خواهی داد

طلای ناب وجودت چه برکتی دارد !
به کیمیای محبت عیار خواهی داد

نگاه چشم و جمال تو غرق زیباییست
به دست این همه آئینه کار خواهی داد

هوای پنجره های همیشه عاشق را
نگاه مشرقی از انتظار خواهی داد

به شاخه های کویر از طراوت باران
نسیم خاطره های انار خواهی داد

برای خاطر مظلوم و عدل و آزادی
گلوی ظلم و ستم را فشار خواهی داد

کنار میله زندان کسی نخواهد ماند
پرنده های قفس را فرار خواهی داد

ردیف و قافیه را شادمانه خواهی کرد
سرود چلچله ها را شعار خواهی داد

تو مثنوی بلند حقیقت عشقی
طلایه دار پگاه و طریقت عشقی

جهان برای حضورت بهانه می گیرد
همیشه آمدنت را نشانه می گیرد

توئیکه شوکت صبح و شکوه پروازی
سپیده ی سحری، معنی سرآغازی

صدای نغمه ی راز و نیاز می آید
نسیم نرگس و عطر حجاز می آید

شنیده ام که تب و تاب آمدن داری
جلای ساحت رویای خویشتن داری

غبار کاخ ستم را تو می دهی بر باد
بنای صلح وصفا را تو می کنی بنیاد

بیا و مرهم دل های بیقراران باش
امید خاطر جمع امیدواران باش

دوبیتی از لب تو انتخاب خود کردم
نگار دفتر شعر و کتاب خود کردم

دوباره قلب جهان را کباب خواهم کرد
کویر واهمه ها را سراب خواهم کرد

تمام ظلم و ستم را جواب خواهم کرد
دوباره می رسم و انقلاب خواهم کرد

چه می شود به کنار شما اگر باشم
به روی چهره ماهی نظاره گر باشم

غزل غزل بچکانم حضور باران را
به چارپاره سرایم دل خراسان را

تو می رسی و بهار از تو می شود آغاز
شکوفه می رسد و غنچه می کند رخ باز

دوباره فوج پرستو به لانه می آید
خوشا به حال پریدن خوشا پر پرواز

بیا که با تو بخوانم شکوه ایمان را
چکاد آینه، جاه و جلال یزدان را

خلوص سینه مقداد و میثم تمار
صلای بانگ بلال و نگاه سلمان را

دلم هوای تو دارد نگار خوبی ها!
نمانده جز تو کسی یادگار خوبی ها

تو دُرد خمره عشقی تو آخرین جامی
بیا که بی تو درآمد دمار خوبی ها

♤♤♤

جاماندیم

جا ماندیم

اسیر چشمه حیوان شدیم و جا ماندیم
به آسمان نرسیدیم و بینوا ماندیم

به فرض اینکه دلیلش فریب شیطان بود
به زیر بار امانت نرفته وا ماندیم

برای سرخی سیبی که رنگ حوا داشت
کنار گندم ناکشته ای چرا ماندیم !؟

اگر چه عرش خدا هم برایمان کم بود
ببین به خاک سیاه زمین کجا ماندیم!

مسیر منزلت آدمی چه حکمی داشت؟!
که از قطار شتابان ماجرا ماندیم

میان این همه آوارگی و حیرانی
تکیده بین غم و غصه و بلا ماندیم

بیا و این همه بیکانگی نکن با ما
بگو چه شد که به این درد بی دوا ماندیم

♤♤♤

مشکل پسند

به قربان دل مشکل پسندت
فدای نکته نکته چون و چندت

نمی دانم شکردان که هستی
که را نوشانده ای از شهد قندت

چه می گویی دل دیوانه را که
شده محو دو گیسوی کمندت

غزال بیشه زاران کجایی؟!
خراسانی پریشان خجندت

مرا یک روز همراهی کن ای دوست
به فصل نو بهار بیرجندت

بگیرم سر به روی شانه هایت
به زیر یال بازوی بلندت

تو باشی و من و یک دشت آهو
جهانی زیر پاهای سمندت

✍ بداهه ای تقدیم به جناب طارق خراسانی

بلی'گفتم

بلی' گفتم

مرا امید دیدار است و الباقی به دست تو
دلی پر آرزویی مانده و چشمان مست تو

از این پس سر به بازوی ارادت دارم از عشقت
اگر چه فرصت عمری نمانده، ناز شست تو

برایت هر چه میخواهی مهیا میکنم ای عشق
تو را می خواهم و پیمان و عهد ناگسست تو

من از روز نخستین واله و دیوانه ات بودم
بلی' گفتم، شدم دلبسته ی روز الست تو

نشانی از من مجنون بی سامان چه میجوئی
تو لیلای منی، جان و جهانم پای بست تو

♤♤♤

انحنای شب

انحنای شب

نفس نمانده که از دل برآورم آهی
به نای نغمه بریزم سرود گه گاهی

به پنجه های سکوتم سپردی و گفتی
تو از نهایت دنیا مگر چه میخواهی!

تو چلچراغ امیدی مگر نمی دانی!
در انحنای شب بی ستاره ام ماهی

از آنزمان که تو رفتی همیشه بی تابم
چه روزگار غریبی چه عمر کوتاهی

نشان شهر مرا جز تو کس نمی داند
چه می شود که بیایی به رسم همراهی

♤♤♤

خویشتن

خویشتن

دل کار خود نموده تو هم کار خویشتن
هر کس رهی گزیده به معیار خویشتن

چشم تو غرق آینه و دل پر از نگاه
هر یک بنا نموده به اصرار خویشتن

گاهیکه از بهانه ی دل می دهی سخن
دل می کند شکایت انکار خویشتن

تو گرم غمزه های فریبانه ی خودی
دل محو آه و ناله ی بسیار خویشتن

کار جهان به کام دل و جلوه ی تو شد
تا من به روی شانه کشم بار خویشتن

گفتم که بی تو جاده ما طی نمی شود
ما را ببر به ساحل اقرار خویشتن

باید برای خود گهری دست و پا کنم
از انتهای های حجره ی بازار خویشتن

♤♤♤

میلاد امام حسین ع

میلاد امام حسین ع

به یحیی دلبری منصوب امد
شفای دیده ی یعقوب امد

برای فطروس جامانده از راه
دوباره شهپری مطلوب امد

سحرگاهی به نور عشق تابید
هوالمظلوم و المحبوب امد

طلوع آفتاب صابرین ‌شد
امید حضرت ایوب آمد

برای گوش موسی لن ترانی
مسیح العشق و المصلوب آمد

مقام حج ابراهیمیان شد
به اسماعیلیان منسوب آمد

صدای برترین آزاده مردان
در این دنیای پر آشوب آمد

♤♤♤

سهم ما

سهم ما


نقش آیینه ی دل را خط و خال نظری
کاش میشد که غم از خاطر ما هم ببری

گرچه در چنته دنیا به جز از کینه نبود
هیچکس را نرسد سهمی از آن بیشتری

لب این بام پر از نغمه شوریده چه بود؟
غیر از آواز به جا مانده و یک مشت پری

میخرم ناز تو را ای همه خوبی که تویی
به امیدی که تو هم حسرت ما را بخری

قسمتت این همه زیبایی و ناز است ولی
سهم ما دربه دری بوده و خون جگری

حیرتم برده که در بوم و بری رو به زوال
ما به دنبال تو هستیم و تو آنِ دگری

روزی هرکه مقدر شده در منظر عشق
آن یکی نرگس مست و دگری چشم تری

چه بگویم که سخن هم به درازا نکشد!
توکه از حال دل خسته ی ما با خبری


♤♤♤

حماسه و درد

حماسه درد
همیشه بر سر عهدی نبسته میمانم
کتاب خاطره را نانوشته میخوانم

میان جنگل شرجی به خوبی باران
اسیر جاذبه های نسیم و گیلانم

مرا به مرز جنون می بری برای چه
سر چه داری از این روزگان ویلانم

چگونه پر بکشم سمت آسمانت را
منی که ساکن جغرافیایی ویرانم

تو از سلاله عشقی تو محرم رازی
من از حقیقت این ماجرا چه میدانم

تو خود بهاری و صدها شکوفه نازی
من انتهای خزانم …مقیم آبانم

تو نغمه های حجازی ترنم شعری
من از حماسه و دردم من از خراسانم…
♤♤♤